دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٢٥ - ٥/ ١٢ مغيرة بن شعبه
مانع شده است كه امير مؤمنان [معاويه] براى تو بيعت نمىگيرد.
يزيد گفت: فكر مىكنى كه اين كار، شدنى است؟
گفت: آرى.
يزيد، پيش پدرش رفت و سخن مغيره را به وى گفت.
معاويه، مغيره را خواست و گفت: يزيد، چه مىگويد؟
مغيره گفت: اى امير مؤمنان! خود ديدى كه پس از عثمان، چه خونريزى و اختلافى به وجود آمد! يزيد مىتواند جانشين تو باشد. خلافت را براى وى استوار كن كه اگر براى تو پيشامدى شد، او پناهى براى مردم و جانشينى براى تو باشد و [بدين ترتيب،] نه خونى ريخته شود و نه فتنهاى به وجود آيد.
معاويه گفت: چه كسى براى من اين كار را انجام مىدهد؟
گفت: من، مردم كوفه را و زياد، مردم بصره را براى تو سامان خواهيم داد. پس از اين دو شهر، هيچ كس با تو مخالفت نخواهد كرد.
معاويه گفت: به كارت برگرد و درباره اين موضوع با افرادى كه به آنان اعتماد دارى، صحبت كن. بينديش و ما هم مىانديشيم.
مغيره با معاويه خداحافظى كرد و به سوى يارانش برگشت. يارانش گفتند: چه خبر؟
گفت: پاى معاويه را در ميان امّت محمّد، در گودالى بس عميق نهادم و آن چنان شكافى در امّت انداختم كه هيچ گاه ترميم نخواهد شد. و اين شعر را خواند:
منم آن كه در نجواها (توطئهها) حضور دارم
و دشمنان را برمىانگيزانم و خشم آنان را شعلهور مىكنم.
مغيره به كوفه آمد و جريان يزيد را با كسانى كه بدانها اعتماد داشت و مىدانست از پيروان بنى اميّهاند، در ميان گذاشت. آنان بيعت با يزيد را قبول كردند. مغيره هيئتى ده نفره (و نيز گفته شده: بيشتر از ده نفر) از آنان را به سوى معاويه گسيل داشت و سى هزار درهم به آنان داد و پسرش موسى بن مغيره را بر آنان گماشت.
آنان پيش معاويه آمدند و بيعت با يزيد را براى او خوب جلوه دادند و وى را به گرفتن بيعت، فرا خواندند.
معاويه گفت: در افشاى اين موضوع، شتاب نكنيد و بر نظرتان پايدار باشيد.
آن گاه به موسى گفت: پدرت دين اينان را به چند خريده است؟
گفت: سى هزار درهم.
معاويه گفت: دينشان را ارزان فروختهاند!