دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٦١ - ٤/ ٣ محبوبترين خلق خدا
رسيد. محمّد بن حَجّاج، از على ٧ عيبجويى كرد. انس گفت: اين ديگر كيست؟ مرا بنشانيد.
انس را نشاندند. پس گفت: «اى پسر حجّاج! پس از اين نبينم كه از على عيبجويى كنى. سوگند به كسى كه محمّد ٦ را به حق فرستاد، من نزد پيامبر خدا خدمتگزار بودم. هر روز، جوانى از فرزندان انصار، براى پيامبر خدا خدمت مىكرد. روزى كه نوبت من بود، امّ ايمَن (كنيز پيامبر خدا) مرغى آورد و آن را جلوى پيامبر خدا نهاد.
پيامبر خدا فرمود: «اى امّ ايمن! اين پرنده چيست؟»
امّ ايمن پاسخ داد: اين مرغى است كه به دست آورده و براى شما طبخ كردهام.
پيامبر خدا فرمود: «بار الها! محبوبترين بنده نزد خودت و نزد من را برسان تا از اين پرنده با من بخورد».
در، به صدا در آمد. پيامبر خدا فرمود: «اى انس! ببين چه كسى پشت در است».
[با خود] گفتم: بار الها! مردى از انصار باشد!
به سمت در رفتم و على ٧ آن جا بود. گفتم: پيامبر خدا مشغول است. آن گاه برگشتم و سر جايم نشستم.
طولى نكشيد كه [دوباره] در به صدا درآمد. [پيامبر ٦] فرمود: «اى انس! بنگر چه كسى پشت در است».
[با خود] گفتم: بار الها! مردى از انصار باشد. رفتم و على ٧ آن جا بود. گفتم: پيامبر خدا مشغول است. باز آمدم و در جايم نشستم.
طولى نكشيد كه در به صدا در آمد. پيامبر خدا فرمود: «اى انس! برو و او را به درون بياور. تو نخستين فردى نيستى كه قومش را دوست دارد. آن فرد [مورد نظر من] از انصار نيست.
رفتم و على ٧ را به درون آوردم. آن گاه، پيامبر ٦ فرمود: «اى انس! اين مرغ را نزديك وى بگذار».
آن را جلوى پيامبر خدا نهادم و آن دو با هم را خوردند.