دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٩٣ - ٣/ ٧ پادشاهى معاويه
على ٧ به وى فرمود: «تو دروغگويى».
مردم گفتند: آيا او دروغ مىگويد؟
فرمود: «آرى. معاويه نمىميرد تا آن كه زمام اين امّت را به دست گيرد و پس از پادشاهىاش، اين كار و اين كار را انجام مىدهد».
مردم گفتند: تو كه مىدانى او به حكومت مىرسد، چرا با او مىجنگى؟
فرمود: «براى اتمام حجّت».
٥٨٢٧. مُرُوج الذهب: معاويه، گروهى از ياران خود را در كوفه گمارد تا خبر مرگش را پخش كنند. مردم در اين باره سخن بسيار گفتند تا به گوش على ٧ رسيد.
[على ٧] در مجلسش فرمود: «از مرگ معاويه بسيار سخن گفتيد. به خدا سوگند، او نمرده است و نمىميرد، مگر آن كه آنچه را در زير گام من است، به دست گيرد.
فرزند جگرخوار مىخواهد موضع مرا بداند. از اين رو، كسى را فرستاده كه اين موضوع را در بين شما شايع كند تا بداند و يقين كند كه نظر من درباره او چيست و كار خودش در آينده چگونه خواهد بود».
سپس، [على ٧] بحثى طولانى كرد و در آن، از روزگار معاويه، يزيد كه پس از معاويه خواهد آمد، مروان و فرزندانش، و حَجّاج و شكنجههايى كه از او به مردم خواهد رسيد، ياد نمود.
صداى مردم بلند شد و گريه و زارى، بسيار گشت.
شخصى از ميان مردم برخاست و گفت: اى امير مؤمنان! چيزهاى ناگوارى راتوصيف كردى. تو را به خدا، آيا اينها اتّفاق خواهد افتاد؟
على ٧ فرمود: «به خدا سوگند، اتّفاق خواهد افتاد. من دروغ نگفتم و به من نيزدروغ گفته نشده است».
ديگران گفتند: اى امير مؤمنان! كِى اين كارها پيش خواهد آمد؟
فرمود: «آن گاه كه اين از اين، رنگين شود» و يك دست خود را بر ريش و دستديگرش را بر سرش نهاد.
مردم، بسيار گريستند.