دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٣٩ - ٣/ ٢ ايمان
٥٩٩١. امام على ٧: نيك و بد، در دوست داشتن دو فرزند فاطمه ٣ مشتركاند؛ ولى خدا ابا دارد كه مرا جز مؤمن، دوست بدارد.
٥٩٩٢. امام على ٧: به درستى كه نيك و بد، در دوست داشتن دو فرزند فاطمه ٣ مشتركاند؛ امّا براى من، چنين نوشته شده كه هر مؤمنى، مرا دوست مىدارد و هر منافقى، مرا دشمن مىدارد.
٥٩٩٣. امام صادق ٧: پيامبر خدا در ميان گروهى از يارانش نشسته بود كه ناگهانْ هراسان برخاست و به پيشواز جنازهاى كه چهار نفر از مردان حَبَشى آن را حمل مىكردند رفت و فرمود: «آن را زمين بگذاريد».
سپس روى جنازه را باز كرد و فرمود: «كدام يك از شما اين مرد را مىشناسد؟».
على بن ابى طالب ٧ گفت: من، اى پيامبر خدا! اين، برده بنى رياح است كه هيچ گاه به ديدار من نمىآمد، مگر آن كه مىگفت: به خدا سوگند، تو را دوست دارم.
پيامبر خدا فرمود: «شهادت مىدهم كه جز مؤمن، تو را دوست نمىدارد و جز كافر، تو را دشمن نمىدارد».
٥٩٩٤. پيامبر خدا ٦ خطاب به على ٧: به درستى كه خداوند از مؤمنان درباره دوست داشتن تو و از منافقان بر سرِ دشمن داشتن تو پيمان گرفته است. چنانچه بر بينى مؤمن بزنى تا تو را دشمن بدارد، تو را دشمن نمىدارد؛ و چنانچه دينارها به منافق بدهى تا تو را دوست بدارد، دوستت نمىدارد.
اى على! جز مؤمن، تو را دوست نمىدارد و جز منافق، تو را دشمن نمىدارد.
٥٩٩٥. امام على ٧: چنانچه با اين شمشيرم بر بينى مؤمن بزنم تا مرا دشمن بدارد، هرگز با من دشمنى نمىورزد و چنانچه تمام دنيا را بر منافقْ نثار كنم تا مرا دوست بدارد، هرگز مرا دوست نخواهد داشت.
اين بدان جهت است كه مقدّر شده و بر زبان پيامبر امّى جارى گشته است كه