دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٨٩ - ٧/ ٢ جعل ساختن احاديث در مذمت وى
ابو اسامه، از اعمش روايت كرده است كه: ابراهيم، درستْروايت بود. هر گاه روايتى مىشنيدم، پيش وى مىآمدم و آن را بر وى عرضه مىكردم.
روزى، پيش وى آمدم و احاديثى از حديثهاى ابو صالح را كه از ابو هريره نقل كرده بود، مطرح كردم. گفت: ابو هريره را رها كن. علما بسيارى از حديثهاى وى را رها مىكردند.
از على ٧ روايت شده است كه فرمود: بدانيد كه دروغْبندترينِ مردم (و يا فرمود: دروغگوترينِ موجودات زنده) بر پيامبر خدا، ابو هُرَيره دَوسى بود. ابو يوسف روايت كرده است كه به ابو حنيفه گفتم: حديثى از پيامبر خدا به دست ما مىرسد كه با قياسِ ما مخالف است. با آن، چه كار كنيم؟
گفت: هر گاه آن حديث را افراد موثّق روايت كرده باشند، به آن عمل مىكنيم و نظر خود را رها مىنماييم.
گفتم: نظر تو درباره روايت ابو بكر و عمر چيست؟
گفت: روايت آن دو، تو را از ديگران بىنياز مىكند.
گفتم: روايت على و عثمان، چهطور؟
گفت: آن دو نيز همچنين.
وقتى ديد صحابه را يكىيكى مىشمارم، گفت: صحابه، همه عادلاند، جز چند نفر. سپس از جمله آن چند نفر، ابو هريره و انس بن مالك را برشمرد.
سفيان ثورى، از عبد الرحمن بن قاسم، از عمر بن عبد الغفّار روايت كرده است كه: وقتى ابو هريره به همراه معاويه به كوفه آمد، شبها در باب كِنده مىنشست و مردم، اطراف وى مىنشستند. [روزى] جوانى از كوفيان آمد و پيش او نشست و گفت: اى ابو هريره! تو را به خدا سوگند، آيا از پيامبر خدا شنيدى كه به على ٧ مىگفت: «خداوندا! هر كه او را دوست مىدارد، دوستش بدار و هر كه او را دشمن مىدارد، دشمنش بدار».
[ابو هريره] گفت: آرى.
جوان گفت: من خدا را گواه مىگيرم كه دشمنِ او را دوست گرفتى و با دوست او دشمن بودى. آن گاه برخاست و رفت.
راويان، روايت كردهاند كه: ابو هريره در كوچهها با بچّهها غذا مىخورد و با آنان بازى مىكرد. زمانى كه فرماندار مدينه بود، سخنرانى مىكرد و مىگفت: «سپاس، خدايى را كه دين را موجب قوام و ابو هريره را امام قرار داد» و مردم به اين حرف وى مىخنديدند.
او در زمان فرماندارىاش بر مدينه، در بازار، راه مىرفت و هنگامى كه كسى را جلوتر از خود مىديد، پايش را به زمين مىكوبيد و مىگفت: «راه باز كنيد، راه باز كنيد، امير آمد» و منظورش خودش بود.