دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٦٩ - ٦/ ٤ باهله
كه من بر پشت الاغم سوار و جلودار قافله بودم. باديهنشينى را ديدم كه در جلوى خيمهاش چمباتمه زده بود و با نگاهش كاروان را دنبال مىكرد. به وى سلام كردم.
گفت: اين سراپردهها و كجاوهها از آنِ كيست؟
گفتم: از آنِ مردى باهلى.
گفت: سوگند به خدا كه فكر نمىكنم خداوند به فردى باهلى، چنين ببخشد.
وقتى تحقير او را نسبت به باهلىها ديدم، نزديكش رفتم و گفتم: اى باديهنشين! دوست دارى كه اين سراپردهها و كجاوهها از آنِ تو باشد و تو مردى باهلى باشى؟
گفت: خدا نكند!
گفتم: دوست دارى كه امير مؤمنان باشى و در عين حال، مردى باهلى باشى؟
گفت: خدا نكند!
گفتم: دوست دارى كه باهلى باشى و اهل بهشت باشى؟
گفت: به يك شرط.
گفتم: به چه شرط؟
پاسخ داد: به شرط اين كه بهشتيان نفهمند كه من باهلى هستم.
همراهم يك كيسه درهم بود. آن را به وى دادم. آن را گرفت و گفت: نياز من، برآورده شد.
وقتى آن [كيسه] را به خود چسباند، گفتم: من مردى باهلى هستم.
كيسه را به سويم پرت كرد و گفت: به آن، نياز ندارم.
گفتم: اى بينوا! بردار. خودت گفتى كه نيازمند هستى.
گفت: دوست ندارم كه خدا را، در حالى ببينم كه شخصى باهلى بر من منّت داشته باشد.
پيش مأمون آمدم و داستان باديهنشين را نقل كردم. آن قدر خنديد كه به پشت افتاد. به من گفت: اى ابو محمّد! چقدر شكيبايى!
آن گاه، صدهزار دِرهم جايزه به من داد.