دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٠١ - ٥/ ٦ زياد بن ابيه
شدن وى مسرور شد و گفت: اگر او زنده مىمانْد، قبيلهاش را به سوى على مىكشاند.
ر. ك: ج ٦ ص ٥٧ (شهادت عمّار بن ياسر).
٥/ ٦ زياد بن ابيه
٦١٩٢. الأغانى به نقل از زياد بن ابيه، خطاب به حُجْر بن عَدى: آن مهر و دوستى على را كه در من سراغ داشتى، خداوند از سينهام خارج ساخته و آن را به كينه و دشمنى تبديل كرده است و آن طور كه مرا به كينهتوزى و دشمنى با معاويه مىشناختى [، اكنون نيستم]. خداوند، كينه او را از قلبم خارج ساخته و به مهر و دوستى تبديل كرده است.
٦١٩٣. سير أعلام النُّبَلاء درباره زياد بن ابيه: او مردم كوفه را گرد آورد تا از آنان بخواهد كه از ابو الحسن، بيزارى بجويند كه همان هنگام (در سال ٥٣ هجرى) به طاعونْ مبتلا شد.
٦١٩٤. تاريخ اليعقوبى درباره زياد بن ابيه: روايت شده است كه او جمعيّتى را كه خبر رسيده بود پيروان على ٧ هستند، گرد آورد تا آنان را به لعن على ٧ و دورى جستن از وى فرا خوانَد و [در صورت امتناع،] گردنهايشان را بزند. آنان، هفتاد نفر بودند.
وى از منبر بالا رفت و شروع به تهديد و ارعاب كرد. يكى از آنان، در حالى كه نشسته بود، خوابش برد. يكى از دوستانش به وى گفت: در حالى كه تو را براى كشتن آوردهاند، خوابيدهاى؟!
پاسخ داد: از اين ستون به آن ستون، فرج است. در خوابم چيز شگفتى ديدم.
گفتند: چه ديدى؟
گفت: ديدم مردى سياه، وارد مسجد شد و سرش به سقف خورد. [به او] گفتم: تو كيستى؟ گفت: من تيزدستى گردنزن هستم. گفتم: چه مىخواهى؟ گفت: مىخواهم گردن اين ستمكار را كه روى اين چوبها سخن مىگويد، بزنم.
زياد، در حالى كه بر روى منبر سخن مىگفت، ناگهان انگشتش را گرفت و فرياد زد: دستم! و بيهوش از روى منبر افتاد. او را به داخل قصر بردند. انگشت كوچك دست راستش زخم شده بود و ديگر غذا نمىخورد. پزشكْ حاضر كردند. زياد به وى گفت: دستم را ببُر!