دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٥٧ - ٤/ ٦ ديدن خضر
آن جا در نزديكى امير مؤمنان، مردى از خوارج بود كه با دوستش حرف مىزد. يكى از آن دو به ديگرى گفت: به خدا سوگند، اگر چنين روزى را ديده باشم كه مردى نزد او بيايد و بگويد: «من دوستت دارم» و على بگويد: «راست مىگويى»!
ديگرى گفت: چرا آن را شگفت مىپندارى! آيا چارهاى جز اين است كه وقتى به وى گفته مىشود: «من تو را دوست دارم»، او در جواب بگويد: «راست مىگويى»؟ فكر مىكنى كه من، او را دوست دارم؟
[دوستش] گفت: نه.
گفت: اكنون، پيش او مىروم و همان سخن آن شخص را به وى مىگويم. وى همان جوابى را كه به آن شخص داد، به من خواهد داد.
[دوستش] گفت: باشد.
آن مرد برخاست و سخنى چون سخن آن شخص به على ٧ گفت. على ٧ اندكى به وى نگاه كرد و سپس فرمود: «دروغ گفتى. به خدا سوگند، نه تو مرا دوست دارى و نه من، تو را دوست دارم».
٤/ ٦
ديدن خضر
٥٨٧١. امام على ٧: شبى براى طواف رفته بودم كه ناگهان، مردى را ديدم كه بر پرده كعبه چنگ انداخته، مىگويد: «اى آن كه هيچ شنيدنى، او را از شنيدن ديگر باز نمىدارد! اى آن كه درخواستها او را به اشتباه نمىافكنند! اى آن كه اصرار (پافشارى) اصرارگران و درخواست طلبكنندگان، رنجَش نمىدهد! به من خنكى گذشت و شيرينى رحمتت را روزى فرما».
به وى گفتم: اى مرد! آنچه را گفتى، برايم تكرار كن.
در پاسخم گفت: «آيا آن را شنيدى؟».
گفتم: آرى.
به من گفت: «سوگند به آن كه جان خضر در دست اوست، هيچ بندهاى اين كلمات