دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٩٧ - ٥/ ٤ حجاج بن يوسف
٦١٩١. شرح نهج البلاغة به نقل از عبد الرحمن بن سائب: روزى، حَجّاج به عبد اللّه بن هانى كه مردى از قبيله بنى اوْد (بطنى از قحطان يا همان عرب يمن) و در ميان مردمش محترم بود و در همه جنگها همراه حَجّاج بود و از ياران و پيروان وى به شمار مىرفت گفت: به خدا سوگند كه پس از اين، دلاورى مانند تو وجود نخواهد داشت.
حَجّاج، آن گاه در پى اسماء بن خارجه (رئيس قبيله بنى فَزاره) فرستاد [و به وى گفت] كه: دخترت را به همسرى عبد اللّه بن هانى در آور. اسماء، امتناع كرد و گفت: به خدا سوگند، اين كار را نمىكنم. اين، بزرگوارى نيست. ولى هنگامى كه حَجّاجْ تازيانه خواست، گفت: چشم؛ دخترم را به همسرى او در مىآورم.
حَجّاج، سپس به دنبال سعيد بن قيس همْدانى (رئيس قبيله يمنىِ هَمْدان و بزرگ بنى كَهلان) فرستاد [و به وى گفت] كه: دخترت را به همسرى عبد اللّه بن هانى اوْدى در آور.
سعيد گفت: اود، كيست؟ به خدا سوگند، دخترم را به همسرى وى در نمىآورم. اين، كار درستى نيست.
حَجّاج گفت: «شمشير را بياوريد» كه سعيد گفت: پس اجازه بده تا با خانوادهام مشورت كنم.
سعيد با خانوادهاش مشورت كرد. آنان گفتند: دختر را به عقد وى در آور و جان خودت را در معرض [شرّ] اين تبهكار نيفكن. پس سعيد، دخترش را به همسرى عبد اللّه در آورد.
حَجّاج به عبد اللّه گفت: دختران رؤساى قبايل فزاره و همْدان را به همسرىات در آوردم، با اين كه قوم اوْد، در اين حدها نيست.
عبد اللّه گفت: خداوند، امير را به سلامت دارد! چنين نگو؛ چرا كه براى ما فضيلتهايى است كه براى هيچ يك از عربها نيست.
حَجّاج گفت: آنها چيستند؟.
عبد اللّه پاسخ داد: هرگز امير مؤمنان، عبد الملك، در مجالس ما دشنام داده نشده است.
حَجّاج گفت: به خدا سوگند، اين، فضيلت است.
عبد اللّه گفت: در جنگ صِفّين، هفتاد نفر از مردان ما همراه امير مؤمنان، معاويه، حضور داشتند و تنها يك مرد از ما همراه ابو تراب بود؛ و تا آن جا كه مىدانم، به خدا سوگند كه او مرد بدى بود.
حَجّاج گفت: به خدا سوگند، اين، فضيلت است.
عبد اللّه افزود: و زنان ما، نذر كردند كه اگر حسين بن على كشته شود، هر يك ده شتر جوان، قربانى كنند و چنين كردند.
حَجّاج گفت: به خدا سوگند، اين، فضيلت است.
عبد اللّه گفت: و در ميان مردان ما كسى نيست كه دشنام و نفرين به على را بر او عرضه كرده باشند و او انجام نداده باشد و [دشنام و نفرين به] دو پسرش (حسن و حسين) و مادر آن دو (فاطمه) را نيز بر آن نيفزوده باشد.
حَجّاج گفت: به خدا سوگند، اين، فضيلت است.
عبد اللّه گفت: و هيچ طايفهاى از عربها به زيبارويى و بانمكى ما نيست.
حَجّاج خنديد و گفت: اى ابو هانى! اين را ديگر رها كن.