فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٤٤١ -       تحكيم و تدخل در موضوعى كه حكم آسمانى دارد     
هيچ ارزشى براى عزل او قائل نبودند زيرا او تا آن زمان عهده دار امر خلافت نبود; نه با اكراه و نه با شورا پس عزل او از منصبى كه عهده دار آن نبود بى معنا مى نمود. همين طور براى توليت عمرو بن عاص نيز ارزشى قائل نبودند چون مسلمانان توليت امارت مؤمنان را به او واگذار نكرده بودند.
اما درباره على آنها انتظار داشتند كه حَكَمان با وحدت نظر او را در امر خلافت تثبيت نمايند و در آن صورت رنگ شرعى خلافت كه على به خاطر اثبات آن از آن دست برداشته بود، به او باز مى گشت و مسلمانان هم موظف بودند كه در سايه اطاعت از او متحد گردند تا مادامى كه او به كتاب خدا عمل مى كند، ليكن نماينده اى كه على او را به عنوان وكيل در اين قضيه شبهه خيز برگزيده بود، اعلام داشت كه او، على را از امارت مسلمانان عزل كرده و كار را به شورا و انتخابات مسلمانان واگذار نموده است. با اين پيشامد يك عده ديگر كه تا آن زمان جانب على را گرفته بودند، نيز به جمع آنها پيوستند و به اعتبار اين كه مسلمانان، ديگر خليفه ندارند، مسأله را مورد بحث قرار دادند. معاويه چون فردى فاسد و ستمگر بود نمى توانست عهده دار امور مسلمانان گردد و على نيز از طرف نماينده اش در امر حكميت، عزل شده بود. آنها بايد كسى را براى رهبرى انتخاب مى كردند و عبدالله بن وهب راسبى را انتخاب كردند و به عنوان امير مؤمنان و خليفه مسلمانان پس از على بن ابى طالب با او بيعت نمودند كه به عقيده آنها او پنجمين خليفه بر حق محسوب مى شد.[١]
[١] على يحيى معمر: الاباضية فى موكب التاريخ، الحلقة الاولى ٢١ ـ ٣٤.