فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٤٣٩ -       تحكيم و تدخل در موضوعى كه حكم آسمانى دارد     
مالك اشتر از آن به «فواق ناقه»[١] تعبير نمود باقى نمانده بود كه آشوبگران به نيرنگ و فريب متوسل شدند و به مكر و كيد رو نمودند: قرآنها را بر نيزه ها علم كردند و فرياد بر آوردند كه اى مردم عراق بين ما و شما كتاب خدا حاكم باشد.
آشوبگران خواستار صلح شدند و خليفه بر حق و سپاه او را به حكميتِ حَكَمان فرا خواندند. اميرالمؤمنين و بعضى از سپاهيان، اين نيرنگ را متوجه شدند و مقصود از صلح را دريافتند ولى او به جاى آنكه در موضع قاطع خود بماند و جنگ را تا تحقق پيروزى كه علايم آن آشكار شده بود عليه شورشيان ادامه دهد تا آنها مجبور شده اسلحه بر زمين گذارند و به جمع امتى كه از آن جدا شده اند برگردند ـ به جاى اين موضع قاطع ـ داعيان شكست را اجابت كرد و نظر طالبان نيرنگ را كه بيشترشان از طرف معاويه و عمرو بن عاص وعده هايى دريافت كرده بودند، پذيرفت و به حكميت رضايت داد و صلح را پذيرفت و فرمان توقف جنگ را صادر كرد.
بدين ترتيب جنگ به اين موضع ضعيف و نامقبول منتهى گشت و حق على در خلافت با حق معاويه برابر قرار گرفت و طغيانگران شورشى پاداشى نصيب شدند كه با پاداش سپاه امتِ مدافعِ خلافت قانونى برابر بود، خلافتى كه مشروعيتش را توسط شورا و بيعت به دست آورده بود.
آن دسته از ياران على كه به نيرنگ صلح پى برده بودند، نزد وى آمدند و او را از قبول صلح بر حذر داشتند و گفتند كه قبول صلح به معناى شك در خلافت و دست برداشتن از آن است. آنان اصرار داشتند كه خلافت شرعى و قانونى حقى
[١] فواق ناقه به فاصله مراجعت انگشتان دست به پستان ناقه هنگام دوشيدن مى گويند كه در اينجا كنايه از فاصله اندك و زمان كم است، (م).