فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٢٩٣ -       نظر ما در موضوع     
نماند و از مناظره با او بى نياز شدم. راوى مى گويد: هارون الرشيد پرده را تكان داد و يحيى بن خالد گوش فرا داد. هارون گفت: اين متكلم شيعى با آن مرد توافق كرده اند كه مناظره حقيقى در بين نباشد. حالا او ادعا مى كند كه او را شكست داده و مذهبش را ابطال كرده است. او را وادار كن تا درستى ادعايش را عليه اين مرد، ثابت نمايد.
يحيى بن هشام گفت: امير المؤمنين به تو مى گويد كه درستى ادعايت را عليه اين مرد ثابت كن. راوى مى گويد: هشام رحمة الله عليه گفت: اين گروه بر ولايت امير المؤمنين على بن ابى طالب(عليه السلام)با ما همراه بودند تا اينكه جريان حكميت پيش آمد. آن وقت او را به خاطر پذيرفتن حكميت تكفير كردند و گمراهش خواندند در حالى كه اينها خود، او را مجبور به پذيرش آن نمودند و هم اكنون اين پيرمرد كه بزرگ اصحاب خود است، آزادانه و بدون هيچ اجبارى به حكميت دو نفرى تن داد كه مذهب شان مخالف يكديگر مى باشد و يكى از آنها او را كافر و ديگرى او را بر حق مى داند. پس اگر او در اين كار بر صواب است، امير المؤمنين به اين صواب شايسته تر است و اگر اين كارِ او ناصواب و كفر است در اين صورت او با شهادت بر كفر خود، ما را راحت كرده است. توجه به كفر و ايمان او سزاواتر از توجه به تكفير على(عليه السلام)است. راوى مى گويد: هارون الرشيد از اين استدلال خوشش آمد و دستور داد تا هشام را جايزه و انعام دهند.[١]
عداوت خوارج نسبت به امير المؤمنين در كتابهاى قديمى آنها مشهود است. محمد بن سعيد كدمى يكى از علماى مذهب اباضى در عمان در قرن
[١] شريف مرتضى: الفصول المختاره ١/٢٦.