فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٢٩١ -       نظر ما در موضوع     
دوست دارد» رسيدند، ابوجعفر از درستى اين سخن از او پرسيد. او گفت: اين مطلب حق است و شكى در آن نيست ليكن على بعداً كافر شد. ابوجعفر(عليه السلام)فرمود: به من بگو آن روز كه خدا على بن ابى طالب را دوست مى داشت آيا مى دانست كه او اهل نهروان را مى كشد يا نمى دانست; اگر بگويى نمى دانست، كافر شده اى. ابن نافع گفت: مى دانست. فرمود: آيا خدا او را براى اين دوست مى داشت كه او با اين كار طاعت خدا را مى كند يا براى اين دوست مى داشت كه او با اين كار معصيت خدا را مى كند؟ گفت: براى اينكه او طاعت خدا را مى كند. ابو جعفر فرمود: برخيز كينه توز! عبدالله بن نافع بن ازرق برخاست در حالى كه مى گفت: حتى يتبيّن لكم الخيط الابيض من الخيط الاسود، الله يعلم حيث يجعل رسالته.[١]
شريف مرتضى از شيخ مفيد نقل مى كند: هارون الرشيد دوست داشت كه بحث هاى هشام بن حكم را با خوارج بشنود. دستور داد كه هشام بن حكم و عبدالله بن يزيد اباضى[٢] را حاضر كنند و خودش جايى نشست كه گفتگوهاى آنها را مى شنيد ولى آنها او را نمى ديدند. جلسه در حضور يحيى بن خالد برمكى برگزار شد. يحيى به عبدالله بن يزيد گفت: از ابو محمد ـ يعنى هشام ـ چيزى بپرس. هشام گفت: خوارج چيزى ندارند كه از ما بپرسند. عبدالله بن يزيد گفت: چطور؟ هشام گفت: شما كسانى هستيد كه در دوستى، صداقت، پذيرش امامت و فضيلت يك فرد با ما متفق و همراه بوديد. بعداً با او دشمنى ورزيديد و از او
[١] ابن شهر آشوب: مناقب آل ابى طالب ٢/٢٨٩، بحار ١٠/١٥٨.
[١] ابن حجر در لسان الميزان ٣/٣٧٨ او را اينگونه معرفى مى كند: عبدالله بن يزيد كوفى از متكلمان است. ابن حزم در النحل مى گويد: خوارج اباضيه مذهب خود را از او گرفته اند.