فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ١٧٠ - جنايت بزرگ يا آخرين تير در كمان خوارج     
نشانش داد. ديد شمشير برّانى است. گفت: حالا كه ايّام جنگ نيست. چرا شمشير با خود حمل مى كنى؟ راوى مى گويد كه عبدالرحمن گفت: مى خواهم ناقه هاى قريه را با آن نحر كنم. اشعث مركبش را سوار شد و نزد على آمد و او را با خبر ساخت و گفت: من شجاعت و بى پروايى ابن ملجم را مى شناسم. على فرمود: هنوز كه مرا نكشته است.
روايت شده كه روزى على(عليه السلام)سخنرانى مى كرد و به اصحاب خود تذكر مى داد. ابن ملجم رو به روى منبر نشسته بود و سخنان امام را مى شنيد و مى گفت: به خدا سوگند آنان را از دست تو راحت خواهم ساخت. وقتى على(عليه السلام)به طرف خانه رفت، ابن ملجم را گرفته نزد او آوردند. على پرسيد: چه كار مى كنيد؟ آنان آنچه را كه از او شنيده بودند به امام گفتند. امام فرمود: هنوز كه مرا نكشته است، رهايش كنيد.
روايت شده كه على وقتى او را ديد به اين بيت عمرو بن معدى كرب كه درباره قيس بن مكشوح مرادى سروده است، تمثّل جست:
اُريد حياته و يريد قتلى