فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ١٦٩ - جنايت بزرگ يا آخرين تير در كمان خوارج     
دست كمى از اين دو نفر ندارد. او اساس اين تباهى است. عبدالرحمن بن ملجم گفت: من على را مى كشم. گفتند: چگونه؟ گفت: غافلگيرش مى كنم. حجّاج بن عبدالله صريمى كه همان بَرَك باشد، گفت: من معاويه را مى كشم و زادويه آزاد شده عمرو بن تميم گفت: من عمرو را مى كشم. آنگاه توافق كردند كه هر سه نفر در يك شب ترور شوند و شب يازدهم[١] رمضان را انتخاب كردند و هر كدام به طرفى رفتند. ابن ملجم به كوفه آمد و خود را مخفى ساخت و با زنى به نام قُطّام از قبيله رباب ازدواج كرد. او هم عقيده خوارجى داشت. نقل شده كه او به ابن ملجم گفت: من به مهرى جز آنچه كه نام مى برم راضى نمى شوم و آن عبارت است از: سه هزار درهم، يك عبد، يك كنيز و كشتن على. ابن ملجم گفت: آنچه خواستى برايت هست اما كشتن على چگونه مى تواند برايم مقدور باشد؟ گفت: غافلگيرش كن. پس اگر جان سالم به در بردى، مردم را راحت كرده اى و با همسرت زندگى مى كنى و اگر كشته شدى به بهشت و نعمت جاويدان مى رسى و از آن بهره مى گيرى. در اين باره شاعر مى گويد:
ثلاثة الاف و عبد وقينة