دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٦٣٦
ما ريگهاى سياه و سفيد را مىآوريم و بر روى پوست شما رسم فداكارى را حك مىكنيم.
و از درون روزگار جوشش آب را بيرون مىآوريم.
از نوحهى حسين، از مصيبت فاطمه، از احد، از بدر و از اندوه كربلا!
از دل تمام اينها بيرون مىآئيم تا تاريخ و همه چيز را اصلاح كنيم
و حروف را از نامهاى عبرى خيابان بزدائيم!
(اگرچه سخن گفتن از حسين با غم و اندوه همراه است و من به اين حزن افتخار مىكنم امّا بايد در اندوه حسين (ع) اقتدار و ايستادگى را به ترسيم كشيد)
***
سكن الحزن كالعصافير
قلبى
فالأسى خمرة و قلبى الأناء
أنا جرح يمشى على قدميه
و خيولى قد هدّها الأعياء
فجراح الحسين... بعض جراحى
و بصدرى من الأسى... كربلاء١
اين اندوه مانند گنجشكى است كه در قلبم خانه كرده، يا شرابى كه جام خويش را در قلب من ريخته است اين جراحتى كه همچنان پيش مىرود و اسبانم را از پاى درآورده است.
جراحت حسين در قلب من جراحت و زخم ايجاد كرده و در سينهام اندوه كربلا بهپاست.