دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١١٢
١١٠ - فإن قرّب الرحمن
من تلك مدّتي ***** و أخّر من عمري و وقت وفات
١١١ - شفيت و لم أترك لنفسي غصة ***** و روّيت منهم منصلي و قنات
١٠٦ - بىترديد آن امام ظهور خواهد كرد. او به نام خداوند و با
بركات بىكران الهى قيام خواهد كرد.
١٠٧ - آن امام، حق و باطل و راستى و ناراستى را در ميان ما آشكار خواهد كرد و نيكان را پاداش خواهد داد و بدكاران را به كيفر خواهد رساند.
١٠٨ - اى نفس! شاد و خرّم باش و اى جان من بر تو بشارت باد كه آنچه آمدنى است، چندان دور نيست.
١٠٩ - اى جان دردمند من از درازى دولت ظلم و ستم، شيون و زارى مكن، كه من به عيان مىبينم توانم رو به كاستى نهاده و ويرانىام را اعلام مىكند (و چه زود باشد كه از رنج ديرپاى آسوده گردى).
١١٠ و ١١١ - و اى كاش خداوند روزگار مرا به آن دولت نزديك و عمرم
را دراز كند، و مرگم را پس افكند، آنگاه، شمشير و نيزهام را از خون آنان سيراب مىساختم
و تمامى اندوهگران اين عمر پرغصه را از خويش مىزدودم.
١١٢ - فإنّي من الرّحمن
أرجو بحبّهم ***** حياة لدى الفردوس غير ثبات
١١٣ - عسى اللّه ان يرتاح للخلق انّه ***** إلى كلّ قوم دائم اللّحظات
١١٤ - فان قلت عرفا أنكروه بمنكر ***** و غطّوا على التّحقيق بالشّبهات
١١٥ - تقاصر نفسي دائما عن جدالهم ***** كفاني ما ألقى من العبرات
١١٢ - همانا من به عشق و محبت ايشان از خداوند رحمان اميد زندگانى
جاودانه در بهشت برين دارم.
١١٣ - باشد كه خداوند خلقش را از بلاها نجات دهد، زيرا كه او در تمامى لحظات بر اعمال مردمان حاضر و ناظر است.
١١٤ - هرگاه سخنى نيك گفتم، بدخواهان با حرفهاى ناروا به انكارم برخاستند و حقيقت را با سخنان گزاف و شبههانگيز پوشاندند.
١١٥ - پس من دست جان را از جدال با دشمن كوتاه مىكنم (جانم از گفتوگو
و جدال پيوسته و بيهوده با آنان به تنگ آمده است.) و از آنها دورى مىكنم. چه اشكريزانم
مرا بس است.
١١٦ - احاول نقل الشّمس
عن مستقرّها ***** و إسماع أحجار من الصّلدات
١١٧ - فمن عارف لم ينتفع و معاند ***** تميل به الاهواء للشّهوات
١١٨ - فحسبى منهم أن أبوء بغصّة ***** تردّد في صدري و في لهوات
١١٩ - كأنّك بالأضلاع قد ضاق ذرعها ***** لما حمّلت من شدّة الزّفرات١
١١٦ - راستىكه هدايت اين دشمنان به كندن آفتاب از جا و به تفهيم
سخن به سنگ سخت مىماند.
١١٧ - برخى از اينان حق را مىشناسند و از آن سود نمىبرند و برخى ديگر هوسباز و شبههانگيزند.
١١٨ - ديگر بس است مرا كه هر آينه از جدال با آنان اندوهناك و پر غصّه با بغضى گلوگير و دردى لبريز بازگشتم.
١١٩ - چنان اندوه سينهام را مىفشارد كه گويى استخوانها از هجوم سخت دردها مىشكند.
***
١٢٠ - أتسكب دمع العين
بالعبرات ***** و بتّ تقاسى شدة الزفرات