دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٢٤٠
٢٦ - «أبا حسن» إن
أنكروا الحق (واضحا) ***** على أنّه و اللّه إنكار عارف
٢٧ - فإلاّ سعى للبين أخمص بازل ***** و إلاّ سمت للنعل إصبع خاصف
٢٨ - و إلاّ كما كنت ابن عمّ و واليا ***** و صهرا و صنوا كان من لا يقارف
٢٩ - أخصّك بالتفضيل إلاّ لعلمه ***** بعجزهم عن بعض تلك المواقف
٣٠ - نوى الغدر أقوام فخانوك بعده ***** و ما آنف فى الغدر إلاّ كسالف
٢٦ - يا ابا الحسن! اگر حقّ ترا به جهالت منكر آمدند و به خدا
سوگند كه دانسته انكار نمودند.
٢٧ - باوجوداين. اگر يكّهتاز ميدان شهامت نبودى و با تشريف «خاصف النعل» همتا و همسنگ رسول نمىشدى.
٢٨ - اگر پسر عم كارگزار، داماد و همريشه رسول نبودى - با آنكه بودى - دگران با تو برابر و همسنگ نبودند.
٢٩ - مىدانست كه ديگران از بر شدن به اين مدارج ناتواناند، ازاينرو بهويژه نام تو را به فضيلت ياد فرمود.
٣٠ - جمعى نيرنگ زدند و بعد از رسول راه خيانت گرفتند، اين يك در
نيرنگ و دغل همتاى ديگرى بود.
٣١ - و هبهم سفاها
صحّحوا فيك قوله ***** فهل دفعوا ما عنده فى المصاحف
٣٢ - سلام على الإسلام بعدك إنّهم ***** يسومونه بالجور خطّة خاسف
٣٣ - وجدّدها «بالطفّ» بابنك عصبة ***** أباحوا لذاك القرف حكّة قارف
٣٤ - يعزّ على «محمّد» بابن بنته ***** صبيب دم من بين جنبيك و اكف
٣٥ - أجازوك حقّا فى الخلافة غادروا ***** جوامع منه فى رقاب الخلائف
٣١ - گيرم كه با سفاهت سخن رسول را برتابيدند، آيات قرآن را چگونه
برمىتابند؟
٣٢ - بعد از تو فاتحه اسلام را خواندند: دين را با خوارى و خفت زير پا نهادند.
٣٣ - اين سفاهت و خيانت در بيابان «طف»، بر سر فرزندان حسين تجديد شد: روا شمردند كه زخم كهنه را با سرانگشت خونبار سازند.
٣٤ - ناگوار است بر رسول خدا كه از سينهى دخترزادهاش خون چون ناودان روان است.
٣٥ - ميراث خلافت را از چنگ تو ربودند، و خلافت خود را چونان غل
جامعه بر گردن آيندگان بستند.
٣٦ - أيا عاطشا فى مصرع
لو شهدته ***** سقيتك فيه من دموعى الذوارف
٣٧ - سقى غلّتى بحر بقبرك إنّنى ***** على غير إلمام به غير آسف
٣٨ - و أهدى إليه الزائرون تحيّتى ***** لأشرف إن عينى له لم تشارف
٣٩ - و عادوا فذرّوا بين جنبىّ تربة ***** شفائى ممّا استحقبوا فى المخاوف
٤٠ - اسرّ لمن والاك حبّ موافق ***** و ابدى لمن عاداك سبّ مخالف
٣٦ - اى تشنهى در خون طپيده كه اگر در ركابش بودم، با سيلاب اشك
خود سيرابش مىساختم.
٣٧ - از درياى رحمتى كه به كويت اندر است، موجى برآمد و از عطشم وارهانيد، با آنكه در كنار تربتت حاضر نبودم.
٣٨ - زايران مرقد پاكش درود مرا به نيابت نثار كردند تا تشريف جويم اگرچه ديدگانم از اين شرافت محروم ماند.
٣٩ - بازگشتند و غبارى از تربتش بر سينهام فشاندند، شفاى من در همان بود كه آنان ذخيرهى روز درماندگى سازند.
٤٠ - مهر دوستانت به دل نهفتم، مهرى موافق. شتم دشمنانت بر زبان دارم، دشمنى آشكار.