دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٤١٣
همراه با الف قامتهايى كه به زير مىاندازد شادمانى دوستان را
شكلّ مىبخشد و اينها بود تا اينكه هنگام مرگ نوادهى پيامبر فرارسيد.
٤٦ - داروا به النفر
الطغاة بنو الزنات ***** العاهرات و طبقّوا رحب الفلا
٤٧ - و رماه بعض المارقين بعيطل ***** سهما فخرّ على الصعيد مجدّلا
٤٨ - و أتى بغىّ بني ضباب صائلا ***** بالقسّ تغميض القطامي الأجدلا
٤٩ - و جثى على صدر الحسين و قلبه ***** حقدا و عدوانا عليه قد امتلا
٥٠ - فبرى بسيف البغي رأسا طالما ***** لثم النبيّ ثنيّتيه و قبّلا
٥١ - و اسودّ قرص الشمس ساعة قتله ***** أسفا و شهب الفلك أمست أفّلا
٤٦ - و بوى مرگ بر سرش سايه افكند. گروه سركشان گرد او و فراخناى
بيابان را گرفته.
٤٧ - يكى از گردنكشان تيرى بلند به سوى او افكند تا بر خاك افتاد و شمر بدكاره جستوخيزكنان بيامد.
٤٨ و ٤٩ - كه گفتى شاهين چشم بسته براى ربودن شكارش از فراز راه نشيب مىسپارد با دلى كه از كينه و دشمنى حسين مالامال بود و بر سينهى او پريد و با تيغ تبهكارانهاش سرى را بريد كه بارها پيامبر دندانهاى آن را بوسه داده بود.
٥٠ و ٥١ - در هنگام كشته شدنش چهرهى خورشيد از اندوه به سياهى
گرائيد و شهابهاى آسمانى روى خود را پنهان كردند.
٥٢ - و نعاه جبريل و
ميكال و إسرا ***** فيل و العرش المجيد تزلزلا
٥٣ - و الطير في الأغصان ناح مغرّدا ***** و الوحش في القيعان ناح و أعولا
٥٤ - و أتى الجواد و لا جواد فوقه ***** متوجّعا متفجّعا متوجّلا
٥٥ - عالى الصهيل بمقلة إنسانها ***** باك يسحّ الدمع نقطا مهملا
٥٢ - جبرئيل، ميكائيل و اسرافيل گزارش كشتهشدنش را دادند و تختگاه
بزرگ در جهان برين لرزيدن گرفت.
٥٣ - مرغان بر روى شاخسارها آوا به نوحهسرايى برداشتند و درندگان درهها به سوگنامهخوانى نشستند و به شيون پرداختند.
٥٤ و ٥٥ - اسب نيك بيامد و نيكمرد را بر بالاى خود نياورده بود با
دردمندى و لابه و هراس و شيههاى بلند و چشمى كه مردمك آن گريان بود و اشك فرومىباريد.
٥٦ - فسمعن نسوان الحسين
صهيله ***** فبرزن من خلل المضارب ثكّلا
٥٧ - ينثون من جون العيون مدامعا ***** حمرا على بيض السوالف هطّلا
٥٨ - حتّى إذا قتل الحسين و أصبحت ***** من بعده غرّ المدارس عطّلا
٥٩ - و منازل التنزيل حلّ بها العزا ***** و من الجليس أنيس مربعها خلا
٦٠ - بغت البغاة جهالة سبي النسا ***** و بغت و حقّ لمن بغى أن يجهلا
٥٦ - بانوان سراپردهى حسين شيههى او را شنيدند داغديدگان از
لابلاى چادرها آشكار شدند.
٥٧ - از چشمان سياه خود سرشكهايى را كه با خون دل آميخته و سرخ مىنمود پىدرپى بر صفحهى سپيد گردن روان گردانيدند.