دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٢٠٩
١٦ - اى پسر فاطمه! عهد كردند و عهد خود شكستند، وفاداران چه اندكاند.
١٧ - سفارش رسول را در حق تو زير پا نهادند و به خونخواهى جاهليت برخاستند.
١٨ - به رويت شمشير كشيدند و مقدّرات الهى را بهانه كردند، عذرى بدتر از گناه.
١٩ - عذر خواستند و پشيمان گشتند، بعد از آنكه سپاه خود را بسيج كردند اين نه هنگام معذرت و پشيمانى است؟
٢٠ - كارى كه جز با ضرب شمشير سرانجام نگيرد، فرجامش تلخكامى و
نابودى است.
٢١ - يا حساما فلّت
مضاربه اله ***** ام و قد فلّه الحسام الصقيل الهام
٢٢ - يا جوادا أدمى الجواد من الط ***** عن و ولىّ و نحره مبلول الطععن
٢٣ - حجلّ الخيل من دماء الأعادى ***** يوم يبدو طعن و تخفى حجول
٢٤ - يوم طاحت أيدى السوابق في النقع ***** و فاض الونى و غاض الصهيل
٢٥ - أترانى أعير وجهى صونا ***** و على وجهه تجول الخيول؟!
٢١ - اى شمشير بران كه سرها شكستى و عاقبت با تيغ كين سرت را
شكستند.
٢٢ - اى جوانمردى كه با سمند تيزگام به درياى خون تاختى، بازگشتى و گلويت گلگون است.
٢٣ - ساق ستوران از خون رنگ شقايق گرفت؛ روزىكه طعن نيزه آشكار است و سپيدى ساقها در خون پنهان.
٢٤ - روزىكه سمند تيز تك در لاى و لجن گرفتار ماند. ضعف و سستى بالا گرفت و شيهه ستوران به پستى گراييد.
٢٥ - پندارى صورت خود را نهان سازم، با آنكه با خيل ستور، بر سر و
صورت او تاختند؟
٢٦ - أترانى ألذّ ماء و
لمّا ***** يرو من مهجة الأمام الغليل؟!
٢٧ - فبّلته الرّماح و انتضلت فيه ***** المنايا و عانقته النّصول
٢٨ - و السّبايا على النجائب تستاق ***** و قد نالت الجيوب الذيول
٢٩ - من قلوب يدمى بها ناظر الوجد ***** و من أدمع مرآها الهمول
٣٠ - قد سلبن القناع عن كلّ وجه ***** فيه للصون من قناع بديل
٢٦ - پندارى شربت آب گوارا باشدم و هنوز سينه دشمن از خون او سيراب
نگشته؟
٢٧ - نيزهها سينهاش را بوسه زدند، تيرها از شوق رخش به پرواز آمدند، ناوك سنانها در آغوشش نشستند.
٢٨ - اسيرانش بر شتران سوار گشته، گريبانها تا به دامن چاك زدهاند.
٢٩ - به خاطر آن دلها كه ديده عشق بديدارشان خونچكان و به خاطر آن اشكها كه بر رخسارشان روان است.
٣٠ - نقاب از چهرهى چون آفتابشان كشيدند، تابش آفتاب هم خود نقاب
است.
٣١ - و تنقّبن بالأنامل
و الدم ***** ع على كلّ ذى نقاب دليل الدمع
٣٢ - و تشاكين و الشكاة بكاء ***** و تنادين و النداء عويل
٣٣ - لا يغبّ الحادى العنيف و لا ***** يفترّ عن رنّة العديل العديل
٣٤ - يا غريب الديار صبرى غريب ***** و قتيل الأعداء نومى قتيل
٣٥ - بى نزاع يطغى اليك و شوق ***** و غرام و زفرة و عويل
٣١ - با سرانگشت چهرهى ماهشان را پنهان نمودند، اشك رخسار همچون
حجاب است.