دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٢٣٩
١٠ - اگر از اشتياق من
مىهراسيد كه با شتاب اين پرده را به يكسو نهم، ايمن باشيد كه از بىپروايى شراب
كمك نگيرم
١١ - بصفراء لو حلّت
قديما لشارب ***** لضنّت فما حلّت فتاة لقاطف
١٢ - يطوف بها من «آل كسرى» مقرطقيحدّث عنها من ملوك الطوائف
١٣ - سقى الحسن حمراء السلافة خدّه ***** فأنبع نبتا أخضرا فى السوائف
١٤ - و أحلف أنّى شعشعت لى بكفّه ***** سلوت سوى همّ لقلبى محالف
١٥ - عصيت على الأيّام أن ينتزعنه ***** بنهى عذول أو خداع ملاطف
١١ - انگورى كه اگر شراب كهنهاش حلال باشد بخل ورزند و تازه آن را
براى چيدن روا نشمارند.
١٢ - ساغر آن در كف لبادهپوشى از خاندان كسرى است كه حديث شراب را از شاهان قبائل روايت كند.
١٣ - سرخى شراب ناب، گونه چون گلشن را از طراوت سيراب كرد، سبزهى غدّارش بركنار دميد.
١٤ - سوگند كه اگر با كف زرّينش شراب مرا ممزوج كند، غم دل فرو نهم، جز آن غمى كه بر دلم پيمان وفا بسته.
١٥ - به روزگار اين مهلت نگذاشتم كه موهبت اين غم از دل بربايد، چه
با پند ناصحان و يا فريب دوست مهربان.
١٦ - جوىّ كلّما استخفى
ليخمدهاجه ***** سنا بارق من أرض «كوفان» خاطف
١٧ - يذكّرنى مثوى «علىّ» كأنّنى ***** سمعت بذاك الرزء صيحة هاتف
١٨ - ركبت القوافى ردف شوقى مطيّة ***** تخبّ بجارى دمعى المترادف
١٩ - إلى غاية من مدحه إن بلغتها ***** هزأت بأذيال الرّياح العواصف
٢٠ - و ما أنا من تلك المفازة مدرك ***** بنفسى و لو عرّضتها للمتالف
١٦ - آتشى شعلهور كه هرچند دم فروكشد، برقى خيرهكننده از سرزمين
كوفان بر جهد و بازش مشتعل سازد.
١٧ - برقى خاطف كه تربت على را به خاطر آورد، گويا سروش مصيبتش را به گوش مىشنوم.
١٨ - مشتاقانه بر مركب قافيه برشدم و با اشك ريزان، هرولهكنان رهسپار گشتم.
١٩ - به سوى ثنا و ستايش كه اگر احساسم رسا باشد، طوفانهاى سهمگين را بازيچه شمارم.
٢٠ - در اين وادى بىكران با نيروى جان راه به جايى نبرم، گرچه خود
را به آب و آتش زنم.
٢١ - ولكن تؤدّى الشهد
إصبع ذائق ***** و تعلق ريح المسك راحة دائف
٢٢ - بنفسى من كانت مع اللّه نفسه ***** إذا قلّ يوم الحقّ من لم يجازف
٢٣ - إذا ما عزوا دينا فآخر عابد ***** و إن قسموا دينا فأوّل عائف
٢٤ - كفى «يوم بدر» شاهدا و «هوازن» ***** لمستأخرين عنهما و مزاحف
٢٥ - و «خيبر» ذات الباب و هى ثقيلة ال ***** مرام على أيدى الخطوب الخفائف
٢١ - ولى اينم كافى است كه شهد انگبينى با سرانگشتى ممتاز باشد و
شميم عنبر جامهى عنبرى بپالايد.
٢٢ - جانم فداى آن سرور كه بندهى راه حق بود، روزگارى كه ديگران مدّعيان ناحق بودند.
٢٣ - اگر مدارج دين را وارسند، به نهايت عابد. اگر دنيا را بخش كنند، اولين زاهد.
٢٤ - روز بدر و هوازن، حجّتى است رسا، بر آنها كه راه فرار گرفتند و رهسپار شدند.
٢٥ - و قلعه خيبر با آن در سنگين كه بر دست ناتوان چه سهمگين بود.