دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٤٠٨
٥٩ - زيور پرستندگان، زين العابدين همان مرد ناشاد را كه كارش به خاك افتادن در برابر خدا بود گريان در بند كردند.
٦٠ - اندوه در دل سكينه جايگزين شد تا پيكر نزار او را بهگونهى
زمينگيران گردانيد.
٦١ - و أسال قتل الطفّ
مدمع زينب ***** فجرى و وسط الخدّ منها خدّدا
٦٢ - و رأيت ساجعة تنوح بأيكة ***** سجعت فأخرست الفصيح المنشدا
٦٣ - بيضاء كالصبح المضيء أكفّها ***** حمر تطوّقت الظلام الأسودا
٦٤ - ناشدتها يا ورق! ما هذا البكا ***** ردّي الجواب فجعت قلبي المكمدا
٦٥ - و الطوق فوق بياض عنقك أسود ***** و أكفّك حمر تحاكي العسجدا
٦١ - كشتار كربلا اشك زينب را روان ساخت تا لرزان ميانه گونههايش
فروغلطيد.
٦٢ - كبوترى ترانهسرا را برفراز درختى انبوه شاخه ديدم كه سوگنامه مىسرود و هر سخنور نغزگويى را زبان برمىبست.
٦٣ - همچون چهرهى بامداد سپيد بود با دستهاى سرخ، كه بسان گلوبند بر گردن تاريكى و سياهى آويخته باشند.
٦٤ - سوگند دادمش كه اى كبوتر! برگو اين گريه چيست؟ پاسخ ده، كه دل مرا سخت به درد آوردى.
٦٥ - آن طوق، بالاى سپيدى گردنت سياه است و دستهاى گلگونت مر به
ياد بيجادهها مىاندازد.
٦٦ - لمّا رأت و لهي و
تسآلي لها ***** و لهيب قلبي ناره لن تخمدا
٦٧ - رفعت بمنصوب الغصون لها يدا ***** جزمت به نوح النوائح سرمدا
٦٨ -: قتل الحسين بكربلا يا ليته ***** لاقى النجاة بها و كنت له الفدا
٦٩ - فإذا تطوّق ذاك دمعي أحمر ***** قان مسحت به يدىّ تورّدا
٧٠ - و لبست فوق بياض عنقي من أسى ***** طوقا بسين سواد قلبي أسودا
٦٦ - شيفتگى و پرسش مرا كه نگريست و شرار دلم را كه با آن آتش
خاموشىناپذير ديد.
٦٧ - همراه با شاخههاى سربرداشته دست را بلند كرده با فرياد خود و براى هميشه رشتهى سوگنامهسرايى همگان را گسيخت.
٦٨ - حسين در كربلا كشته شد و اى كاش من مىتوانستم با دادن جان خويش زندگى او را برهانم.
٦٩ - اگر گردنبندى آويخته دارم همان خون سرخى است كه دستهايم را با آن گلگون ساختهام.
٧٠ - بالاى سپيدى گردنم نيز از اندوهگذارى طوقى سياه از سين سياهى
دلم نهادم.
٧١ - فالآنها ذي قصّتي
يا سائلى ***** و نجيع دمعي سائل لن يجمدا
٧٢ - فاندب معي بتقرّح و تحرّق ***** و ابكى و كن لي في بكائي مسعدا
٧٣ - فلألعننّ بني اميّة ما حدا ***** حاد و ما غار الحجيج و أنجدا
٧٤ - و لألعننّ يزيدها و زيادها ***** و يزيدها ربّي عذابا سرمدا
٧٥ - و لأبكينّ عليك يابن محمّد ***** حتى أوسّد في التراب ملحّدا
٧٦ - و لأحلينّ على علاك مدائحا ***** من درّ ألفاظي حسانا خرّدا
٧١ - و اكنون اى آنكه مىپرسى اين داستان من است و با سرشك روانم
كه خشك نمىشود.