دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٦١٧
و مسجّى يهزأ من كفنه
و شموسا تشرق من نحر
يا صوتا للصّوت الحرّ
و عزاء فى كون الغدر١
(سليمان بن صرّد خزاعى و يارانش در صحرايى نزديك كربلا فرود مىآيند. آثار قبر امام حسين (ع) را از دور مىبينند و سليمان رو به آنسوى نموده زير لب زمزمه مىكند:)
زمين طف!!
قبر فرزند رسول خدا «ص»
اى دربردارنده اجساد شهدا
تاريخ روزى را خوشگوارتر از آن زمينى كه از شدت گرما پا را مىسوزاند سراغ ندارد.
اى بلندايى كه زمانه تاكنون بلندتر از تو به خود نديده است
اى كه خاك تو جامهى كفن امام (ع) شده است
و خورشيد از سر بريدهى آنان طلوع مىكند
اى ندايى كه صدايت آزادگى است.
و عزا در پيمانشكنى است.
*** سليمان آمادهى جنگ با ابن زياد مىشود اما از كوفه اخبار
مأيوسكننده به سليمان مىرسد و او با تأسف زمزمه مىكند:
يبدو أنّ اليوم كأمس
فالكوفة غار من عفن تأنف أن تدخله الشّمس٢
گويا امروز هم مثل ديروز است
كوفه غار متعفّنى است كه از ورود خورشيد سرباز مىزند.
***
ياللّه و للأقدار!
الكوفة حبلى قد وضعت
و كما قد كنت أتوقّع
ما كان جنينا بل سقط
و ماذا يمكن أن يتوقّع فى زمن الجدب و القحط!
زمن قد خاف ساكنه من ذرّات المطر... بل حتّى من شبح الغيم.٣
چنين انتظارى را از كوفه داشتم و مىدانستم اين كوفهى باردار وضع حمل نخواهد كرد، بلكه جنين خويش را سقط