دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٤٠٤
٦ - و قوامه كالغصن
رنّحه الصبا ***** فيه حمام الحىّ بات مغرّدا
٧ - فإذا أراد الفتك كان قوامه ***** لدنا و جرّدت اللحاظ مهنّدا
٨ - تلقاه منعطفا قضيبا أميدا ***** و تراه ملتفتا غزالا أغيدا
٩ - في طاء طرّته و جيم جبينه ***** ضدّ ان شأنهما الضّلالة و الهدى
١٠ - ليل و صبح أسود في أبيض ***** هذا أضلّ العاشقين و ذا هدى
٦ - بالاى او به شاخهى تازه مىماند كه از وزيدن باد خم مىشود،
كبوتر زندهدل است كه با آواز خود در او دل مىربايد.
٧ و ٨ - چون آهنگ ستيزه كند همان بازوى نرم و نازك را نيزه گردانيده تيز مژگان را برهنه مىنمايد او را بهسان شمشيرى بران و لرزان مىبينى يا همچون آهويى با چشمهاى نگران و گردنى به نرمى برگشته.
٩ - زلف تاريك و چهرهى درخشانش دو پديدهى ناساز را يكجا نشان مىدهند كه يكى گمراه مىكند و ديگرى راه مىنمايد.
١٠ - يكى شب است و ديگرى بامداد، يا سياهى در دل سپيدى، اين
دلدادگان را رهنمون گرديد و آن سرگردانشان ساخت.
١١ - لا تحسبوا داود
قدّر سرده ***** في سين سالفه فبات مسردّا
١٢ - لكنّما ياقوت خاء خدوده ***** نمّ العذار به فصار زبرجدا
١٣ - يا قاتل العشّاق يا من طرفه ***** الرشّاق يرشقنا سهاما من ردى
١٤ - قسما بثاء الثغر منك لأنّه ***** ثغر به جيم الجمان تنضّدا
١٥ - و براء ريق كالمدام مزاجه ***** شهد به تروى القلوب من الصدى
١١ - مپنداريد كه گرههاى گيسويش را داود١ همچون
زنجيرى بههم بافته و به گردش افكنده است.
١٢ - بلكه دو بيجادهى گونهاش رخسار او را آهسته و آن را زبرجدى گردانيده است.
١٣ - اى كشندهى دلباختگان! اى آنكه با نگاهت تيرهاى نابودى را به سوى ما مىافكنى!
١٤ - به دندان پيشينت سوگند و چه دندانى كه مرواريدهاى به رشته كشيده را مىماند!
١٥ - و به آن ترى دلپذير لبانت كه همچون باده است. از انگبين سرشته
شده زنگ دل را مىزدايد و درخشانش مىسازد.
١٦ - إنّي لقد أصبحت
عبدك في الهوى ***** و غدوت في شرح المحبّة سيّدا
١٧ - فاعدل بعبدك لا تجر و اسمح و لا ***** تبخل بقرب من وفاك الأبعدا
١٨ - و ابد الوفا ودع الجفا و ذر العفا ***** فلقد غدوت أخا غرام مكمدا
١٩ - و فجعت قلبي بالتفرّق مثلما ***** فجعت اميّة بالحسين محمّدا
٢٠ - سبط النبىّ المصطفى الهادي الّذى ***** أهدى الأنام من الضلال و أرشدا
١٦ - سوگند كه من در كوى دلدادگى بندهى توام و در گزارش عشق خويش
سرور آمدهام.
١٧ - بارهى خويش دادگرى كن، ستم رومدار، ببخشاى و با آنهمه وفايى كه دارى از نزديك داشتن او به كويت دريغ مورز.