دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٣٧٣
٤٠ - فهل سيّد قد شيّد
الفخر بيته ***** حذار الرّدى يشقى لعبد له عبد؟
٣٦ - گفتند: اگر خواهى از مرگ برهى بايد چنانچه مىخواهيم دست
فرمانبرى به يزيد دهى.
٣٧ - وگرنه اينك درياى مرگ پرآشوب شده و تو بايد با لب تشنه در آن فرو روى و دست و پا بزنى.
٣٨ - پس گفت: «ننگ باد بر آنچه شما آوردهايد كه بوسه بر لب شمشير آبدار بر سر نيزهى كوبنده را بر آن پيش بايد افكند.»
٣٩ - پس زخمهايى كه استخوان سرها را مىشكند پىدرپى فرود آيد. با گرهى كه مىزند، مىگشايد و با گشودن خود برهم مىبندد.
٤٠ - آيا آن سرورى كه دودمان او كاخ سرافرازى را ساختهاند. از بيم
مرگ براى بردهاى كه بندهى او است خود را زبون مىدارد؟
٤١ - و ما عذر ليث برهب
الموت بأسه ***** يذلّ و يضحى السيد يرهبه الاسد؟
٤٢ - إذات سام منّا الدهر يوما مذلّة ***** فهيهات يأبى ربّنا و له الحمد
٤٣ - و تأبى نفوس طاهرات و سادة ***** مواضيهم هام الكماة لها غمد
٤٤ - لها الدم و رد و النفوس قنائص ***** لها القدم قدم و النفوس لها جند
٤٥ - ليوث وغى ظلّ الرماح مقيلها ***** مغاوير طعم الموت عندهم شهد
٤١ - اگر شيرمردان از هراس بر خود بلرزند چه پاسخى براى خردهگيران
خواهند داشت؟ آيا با اينكه شيران از دليرى آنان مىهراسند بايد تن به خوارى دهند؟
٤٢ - اگر يك روز روزگار پيشنهاد كرد خوار شويم بسى دور است كه پروردگار ستوده چنين مشى را از ما بپذيرد.
٤٣ - و به همينگونه جانهاى پاك و آن سرورانى كه سرهاى دليران نيام شمشيرشان است از پذيرفتن سرباز مىزنند.
٤٤ و ٤٥ - در نبرد با دشمنان خون مانند گل آنان يا همچون آبى شادىبخش
است كه در آن شنا مىكنند، روانها را شكار خويش مىشمارند، پيشتازى به سوى
جانبازى را سرافرازى مىدانند و جانها را سپاه خود، شيران پيكارگاه كه سايهى
شمشيرها را جاى آرامش يافتن مىشناسند و تا زندگانى كه مزهى مرگ را با انگبين
برابر مىخوانند.
٤٦ - حماة عن الأشبال
يوم كريهة ***** بدور دجى سادوا الكهول و هم مرد
٤٧ - إذا افتخروا في الناس عزّ نظيرهم ***** ملوك على أعتابهم يسجد المجد
٤٨ - أيادى عطاهم لا تطاول فى النّدى ***** و أيدى علاهم لا يطاق لها ردّ
٤٩ - مطاعيم للعافي مطاعين في الوغى ***** مطاعين إن قالوا لهم حجج لدّ
٥٠ - مفاتيح للداعي مصابيح للهدى ***** معاليم للساري بها يهتدي النجد
٤٦ - پندارى كه در روزى ناگوار از شيربچگان خود پاسدارى مىكنند.
ماههاى درخشان تاريكىها كه در خردسالى بر سالخوردگان سرورى يافتهاند.
٤٧ - چون بر خويشتن ببالند در ميان مردم كمتر كسى مانندشان توان يافت. شاهانىاند كه سرافرازىها بر آستانشان سر بر خاك مىنهد.
٤٨ - نه دستهايشان را هنگام بخشندگى با ابر مىشود برابر نهاد و نه شكوه و برترىهاى آنان را نپذيرفت.