دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٤١٨
٢٢ - ما أنت إلاّ كربة و
بلّية ***** كلّ الأنام بهولها مكروب
٢٣ - لهفي عليه و قد هوي متعفّرا ***** و به اوام فادح و لغوب
٢٤ - لهفي عليه بالطفوف مجدّلا ***** تسفي عليه شمال و جنوب
٢٥ - لهفى عليه و الخيول ترضّه ***** فلهنّ ركض حوله و خبيب
٢١ - كربلا! آيا دخترزادهى پيامبر آشكارا در خاك تو كشته مىشود؟
چه شگفتىها از اين بايد داشت.
٢٢ - تو را جز كرب و بلا (رنج و گرفتارى) نتوان ناميد كه همهى مردم از هراسش آزردهدلند.
٢٣ - بر او اندوه مىبرم كه با آن تشنگى سخت و توانفرساى سرنگون شد و بر خاك خفت.
٢٤ - بر او اندوه مىبرم كه در كرانههاى فرات افتاده و باد شمال ازاينسوى و آنسوى خشوخاشاك بر پيكر او مىپاشيد.
٢٥ - بر او اندوه مىبرم كه ستوران استخوانهاى او را درهم كوفتند و
در پيرامون او پاى به زمين كوبيدند و به تاخت پرداختند.
٢٦ - لهفي له و الرأس
منه ممّيز ***** و الشيب من دمه الشريف خضيب
٢٧ - لهفي عليه و درعه مسلوبة ***** لهفي عليه و رحله منهوب
٢٨ - لهفي على حرم الحسين حواسرا ***** شعثا و قد ريعت لهنّ قلوب
٢٩ - حتّى إذا قطع الكريم بسيفه ***** لم يثنه خوف و لا ترعيب
٣٠ - للّه كم لطمت خدود عنده ***** جزعا و كم شقّت عليه جيوب
٢٦ - بر او اندوه مىبرم كه سرش را جدا كردند و موى چهرهاش را از
خون پاكش رنگين ساختند.
٢٧ - بر او اندوه مىبرم كه زره از تن او بهدر كرده و سراپردههايش را به يغما بردند.
٢٨ - بر پردگيان حسينى اندوه مىبرم كه ماتمزده و پراكنده چنان شدند كه دلها براى آنها به هراس افتاد.
٢٩ - ولى تا آنگاه كه سر از پيكر او با تيغ بريدند هيچگونه بيمى او را از راه خود بازنگردانيد.
٣٠ - خدا را كه چه بسيار چهرهها از سر بىتابى در برابرش سيلى
خورد و گريبانها چاك زده شد.
٣١ - ما أنس إن أنسى
الزكيّة زينبا ***** تبكي له و قناعها مسلوب
٣٢ - تدعو و تندب و المصاب تكظّها ***** بين الطفوف و دمعها مسكوب
٣٣ - ءأخيّ بعدك لا حييت بغبطة ***** و اغتالني حتف إليّ قريب
٣٤ - ءأخيّ بعدك من يدافع جاهلا ***** عنّي و يسمع دعوتي و يجيب
٣٥ - حزني تذوب له الجبال و عنده ***** يسلو و ينسي يوسفا يعقوب
٣١ و ٣٢ - هرچه را فراموش كنم، زينب پاك را از ياد نمىبرم كه مىگريست،
روسرى او را ربوده بودند و خداى را مىخواند و زارى مىكرد و ناگوارىها در كرانههاى
فرات او را اندوهگين ساخته و سرشك وى روان بود.
٣٣ - برادرم! پس از تو زندگى خوشى نخواهم داشت و مرگى زودرس به ناگهان مرا درخواهد يافت.
٣٤ - برادرم! پس از تو كيست كه اين نادانان را از سر من دور سازد؟ آواز مرا بشنود و پاسخ گويد؟
٣٥ - اندوه من كوهها را مىگدازد و ياد يوسف را از دل يعقوب بهدر مىبرد.
***