دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٣٨٩
چكامه ديگر:
١ - ما هاجني ذكر ذات
البان و العلم ***** و لا السّلام على سلمي بذي سلم
٢ - و لا صبوت لصبّ صاب مدمعه ***** من الصبابة صبّ الوابل الرزم
٣ - و لا على طلل يوما أطلت به ***** مخاطبا لاهيل الحي و الخيم
٤ - و لا تمسّكت بالحادي و قلت له: ***** إن جئت سلعا فسل عن جيرة العلم
٥ - لكن تذكرت مولاي الحسين و قد ***** أضحى بكرب البلا في كربلا ظمى
١ - «نه ياد از سرائى پرنهال و نشانهها مرا بر سر شور مىآورد و
نه درود بر آن دلبر - سلمى - كه در گوشهى ذى سلم ( سرزمينى با يك گونه درخت) است.
٢ - نه براى دلدادهاى كه - از سر دلباختگى (سرشك وى) بهسان رگبارهاى جدانشدنى از تندر - سرازير است شيفتگى مىنمايم.
٣ - نه بر ويرانههايى كه يك روز در آنجا درنگى دراز داشتم و با چادرنشينان و مردم آن تيره به گفتگو پرداختم.
٤ - نه به دامان سرودگوى كاروان مىآويزم و مىگويم: (اگر به آن شكاف كوه رسيدى از همسايگان پرسوجو كن).
٥ - بلكه سرورم حسين را به ياد آورم كه در كربلا با كرب بلا (رنج
گرفتارى) تشنه افتاده است.
٦ - ففاض صبري و فاض
الدمع و ابت ***** عد الرقاد و اقترب السهاد بالسقم
٧ - و هام إذ همت العبرات من عدم ***** قلبي و لم استطع مع ذاك منع دمي
٨ - لم إن سه و جيوش الكفر جائشة ***** و الجيش في أمل و الدين في ألم
٩ - تطوف بالطفّ فرسان الضّلال به ***** و الحقّ يسمع و الأسماع في صمم
١٠ - و للمنايا بفرسان المنى عجل ***** و الموت يسعى على ساق بلا قدم
٦ - شكيبائىام نماند، سرشكم روان گرديد خواب از ديدگانم برفت و
بيدارى با بيمارى درآميخت.
٧ - كار دل به سرگردانى كشيد و اشكها سرازير شد و نتوانستم از ريختن و آميختن خون خود با آن جلوگيرى كنم.
٨ - او را فراموش نمىكنم كه سپاهيان بدكيش همچون دريايى پرآشوب پيرامونش را گرفتند.
٩ - لشكر به اميد پيروزى بودند و كيش ما دردمند. سواركاران گمراه گرداگرد او در كربلا چرخ مىخوردند، خداوند مىشنيد و گوشهاى آنان كر شده بود.
١٠ - مرگ شتابان به سوى شهسواران آرزوها مىتاخت و نيستى با زانويى
بىگام به سويشان مىشتافت.
١١ - مسائلا و دموع
العين سائلة ***** و هو العليم بعلم اللوح و القلم:
١٢ - ما اسم هذا الثرى يا قوم! فابتدروا ***** بقولهم يوصلون الكلم بالكلم:
١٣ - بكربلا هذه تدعى فقال: أجل ***** آجالنا بين تلك الهضب و الاكم
١٤ - حطو الرّحال فحال الموت حلّ بنا ***** دون البقاء و غير اللّه لم يدم
١٥ - يا للرّجال لخطب حلّ مخترم الآ ***** جال معتديا في الأشهر الحرم
١١ - او (كه آنچه را ميان خامه و نامهى خداوندى گذشته بود مىدانست)
با چشمى كه سرشك آن روان بود پرسيد اى مردم!