دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٤٣١
٣ - بر رخسار زرين خود، گوهرهاى اشك و ياقوت خونين سرشك را ببار، و جارى كن.
٤ و ٥ - بر اين اندوههاى تأسفبار نوحهسرايى كن، چراكه بر سرگشتهى محزون، نوحه سرودن عار نيست.
٦ - دريغ و دردا بر آن وجودى كه از غصه عطشان مرد، و با شمشير آن مكارى كه به خون آلوده بود، كشته شد.
٧ - مركب او كه حركت مىكرد، همچون فلك بود، و رخسارش همچون ماه در افق نورافشانى مىكرد.
***
در مدح رسول اكرم (ص) و وصى پاكش و خاندان اطهار او (ع):
١ - بدا يختال في ثوب
الحرير ***** فعمّ الكون من شرّ العبير
٢ - فقلنا: نور فجر مستطير ***** جبينك؟ أم سنا القمر المنير؟
١ - در لباس حرير آشكار شد، و سراسر هستى را عطر مشك و عنبر
فراگرفت.
٢ - ما گفتيم كه آيا پيشانى تابناك تو نور فجر است كه همهجا پرتو افشانده، يا پرتو ماه درخشان است؟
***
٣ - و قدّ مائل أم غصن
بان ***** تثنّى؟ أم قضيب خيزراني؟
٤ - عليه بدر تمّ شعشعاني ***** بنور في الدّياجي مستطير؟
٣ - اين قد است كه اينچنين خم شده، يا شاخهى درخت بان، و يا شاخ
خيزران است؟
٤ - برفراز اين قدّ كشيده، ماهى تمام با فروغ خيرهكنندهاى مىدرخشد، تو گويى كه ديباى گستردهاى جلوه مىكند.
***
٥ - ألاّ يا يوسفيّ
الحسن كم كم ***** فؤادي من لهيب الشّوق يضرم؟
٦ - و كم يا فتنة العشّاق اظلم ***** و مالى في البرايا من نصير؟
٥ - هان اى يوسف زيباى من، دل من از آتش ذوق شعله مىكشد.
٦ - اى كه عشاق را در كمند فتنهى خود گرفتهاى، تا كى به ستم تو گرفتار باشم؟ من در ميان مردم ياورى ندارم.
***
٧ - فإن ضيّعت شيئا من
ودادي ***** فحسبي حبّ أحمد خير هادي
٨ - و مبعوث إلى كلّ العباد ***** شفيع الخلق و الهادي البشير
٩ - و هل اصلى لظى نار توقد ***** و عندي حبّ خير الخلق أحمد
١٠ - و حبّ المرتضى الطّهر المسدّد ***** و حبّ الآل باق في ضميري؟
١١ - به داود يجزى في المعاد ***** نجاة من لظى ذات اتّقاد
١٢ - و ينجو كلّ عبد ذي وداد ***** بحبّ الآل و الهادي البشير١
٧ - هرگاه اندكى از مهر مرا ضايع بگذارى، مرا محبّت پيامبر، احمد،
آن بهترين هدايتگر مردم بس است.
٨ - اوست كه بر همهى خلايق مبعوث گشته، و شفاعتكننده، هدايتكننده و بشارتبخش همهى مردم است.
٩ - و آيا اين آتشى كه در جان من سر مىكشد، فرو نشستنى است؟ من كه شيفتهى پيامبرى هستم كه بهترين آفريدگان