دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٣٧٠
١ - اى سرودخوان كاروان! سوگند مىخورم كه اگر راه روشن پديدار شود رنجور و دردمند نيز دلير و زورآور مىگردد.
٢ - بايست و درنگ كن كه چهبسا دلسوختگان بهبود يابند. دلباختگى دلدادگان، مايه درونىاش همچو آتش سوزان است.
٣ - مرا به راهى بر كه گلّههاى آهو بچگان از آنجا مىگذرد. مرا به آنجا بر كه از تلاش بارانها در آغاز بهار نشانهاى در آن مانده است.
٤ - مرا به سراغ آن شب بر تا در ميان فضاى گشادهاش باد سرد و نمناك آن را ببويم و خاكى را سيراب كنم كه بوى خوش، همزاد آن است.
٥ - هان! اى نيكبخت! بايست و درنگ كن تا من در بيشهاى با آن
درختان درهم پيچيده آواز سر دهم شايد يار را ببينم.
٦ - فبالرّبع لي من عهد
جيرون جيرة ***** يجيرون إن جار الزمان إذا استعدوا
٧ - هم إلاّ هل الأ أنّهم لي أهلّة ***** سوى أنّهم قصدي و انّي لهم عبد
٨ - عزيزون ربع العمر في ربع عزّهم ***** تقضّى و لا روع عراني و لا جهد
٩ - و ربعي مخضرّ و عيشي مخضلّ ***** و وجهي مبيضّ و فودى مسودّ
١٠ - و شملي مشمول و برد شبيبتي ***** قشيب و برد العيش ما شانه نكد
٦ - در آن سراها از روزگار جيرون١ همسايگانى
دارم كه اگر كسى از ستم روزگار به دامن آنان گريزد پناهش مىدهند.
٧ - وابستگان به آنجايند و در ديدهى من به ماه نو مىمانند آنان را مىجويم و بندگى مىنمايم.
٨ - ارجمندانى كه بهار زندگىام در سراى ارجمندشان سپرى گرديد نه از چيزى باك داشتم و نه تكاپويى نمودم.
٩ - خانهام سرسبز بود و زندگىام شاداب، چهرهام سپيد و موهاى سرم سياه.
١٠ - بستگان من همداستان و جامهى جوانىام نو و پاكيزه از خنكى
دلپذير زندگى چيزى كم نداشتم.
١١ - معالم كلاعلأم معلمة
الرّبى ***** فأنهارها تجري و أطيارها تشدو
١٢ - طوت حادثات الدهر منشور حسنها ***** كما رسمت في رسمها شمأل تغدو
١٣ - و أضحت تجرّ الحادثات ذيولها ***** عليه و لا دعد هناك و لا هند
١٤ - و لا غرو إن جارت و مارت صروفها ***** و غارت و أغرت و اعتدت و اغتدت تشدو
١٥ - فقد غدرت قدما بآل محمّد ***** و طاف عليهم بالطفوف لها جند
١١ - نشانههايى كه درفشهاى برافراشته را به ياد مىآرند (همانگونه
كه سنگچينهاى كوه، راه را مىنمايند، نشانههاى برجامانده از خانهها نيز سراى
پيشين دلدار را نشان مىدهند).
١٢ - جوىهاى آن روان و پرندگانش سرودخوان و اكنون پيشآمدهاى روزگار، نامهى زيبايىاش را درهم پيچيده.
١٣ - همانگونه كه باد شمال چون مىوزد جاى پايش را بر آن مىنهد به روزى افتاده كه رويدادها دامن خود را بر سر آن مىكشند.
١٤ - پس شگفت نيست كه ستم كند و گردش آن چون لرزش آب دريا بنمايد به يغما ببرد، آزمند گرداند، دشمنى اندازد، به نادرستى گرايد و شب را سرودخوانان به روز برساند.