دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٣٩٠
١٢ - اين خاك را چه نام است؟ و آنان در پاسخ پيشى گرفته و سخن را به سخن پيوند زدند.
١٣ - اينجا را كربلا مىخوانند، گفت: "هان! مرگ ما نيز در ميان اين زمينهاى پست و پشتههاى بلند خواهد بود.
١٤ - بارها را فرود آريد كه مرگ با ما دست به گريبان شده است. جاودانگى چشم به راه ما نيست و جز خدا هيچ چيز پايدار نخواهد ماند.
١٥ - اى مردان! در رويدادى سهمناك به فرياد برسيد، كه مرگهايى
ناگهانى را ستمكارانه به ارمغان آورد (آن هم در ماهى كه پيكار در آن ناروا بود).
١٦ - فها هنا تصبح
الأكباد من ظمأ ***** حرّى و أجسادها نروى بفيض دم
١٧ - و ها هنا تصبح الاقمار آفلة ***** و الشّمس في طفل و البدر في ظلم
١٨ - و ها هنا تملك السادات أعبدها ***** ظلما و مخدومها في قبضة الخدم
١٩ - و ها هنا تصبح الأجساد و ثاوية ***** على الثرى مطعما للبوم و الرّخم
٢٠ - و ها هنا بعد بعد الدار مدفننا ***** و موعد الخصم عند الواحد الحكم
١٦ - اينجا است كه جگرها از تشنگى مىگدازد و پيكرها با روان شدن
خون سيراب مىگردد.
١٧ - اينجاست كه ماههاى درخشان روى نهان مىكنند، خورشيد مىگيرد و ماه شب چهاردهم به تاريكى مىگرايد.
١٨ - اينجاست كه بردگان، ستمكارانه سروران خويش را دربند مىافكنند و سران در دست زيردستان گرفتار مىآيند.
١٩ - اينجاست كه پيكرها بر روى خاك سرنگون مىشود و خوراك جغد و كركس مىگردد.
٢٠ - و اينجاست خانهاى كه ما را، در آن به خاك مىسپارند و
هنگامىكه نويد داده شد با دشمن در پيشگاه يگانه داور مىايستيم.»
٢١ - و صاح بالصحب هذا
الموت فابتدروا ***** اسد أفرائسها الأساد في الأجم
٢٢ - من كل أبيض و ضّاح الجبين فتى ***** يغشى صلى الحرب لا يخشى من الضرم
٢٣ - من كلّ منتدب للّه محتسب ***** في اللّه منتجب باللّه معتصم
٢٤ - و كلّ مصطلم الأبطال مصطلم ***** الآجال ملتمس الآمال مستلم
٢٥ - و راح ثمّ جواد السبط يندبه ***** عالى الصهيل خليّا طالب الخيم
٢١ - سپس بانگ برداشت كه:" ياران! اينك مرگ! "پس شيران
شير شكار گام پيش نهادند.
٢٢ - هر جوانمرد سپيدروى كه بود با پيشانى درخشان در كام جنگ فرورفت و از شرار آن نهراسيد.
٢٣ - چه آنانكه خدا را پاسخ داده و جانبازىهايشان را براى خدا مىشمردند.
٢٤ - و چه برگزيدگانى كه چنگ به آئين خداوند زدند. آنان كه بنياد يلان را بركندند و خود با پنجهى مرگ ريشهكن شدند. و كسانىكه برآوردن آرزوها را از ايشان مىخواستند خود به دستبوس نيستى شتافتند.
٢٥ - و سپس نيك اسب دخترزادهى پيامبر بر او زارى كرد و با شيههاى
بلند و با پشتى تهىسوار به سوى چادرها برگشت.
٢٦ - فمذ رأته النساء
الطاهرات بدا ***** يكادم الأرض في خدّله و فم
٢٧ - برزن نادبة حسرى و ثاكلة ***** عبرى معلولة بالمدمع السجم