دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٤٠٧
٤٦ - و ابن الحسين السبط
ظمآن الحشا ***** و الماء تنهله الذئاب مبرّدا
٤٧ - كالبدر مقطوع الوريد له دم ***** أمسى على ترب الصعيد مبدّدا
٤٨ - و السّادة الشهداء صرعى في الفلا ***** كلّ لأحقاف الرمال توسّدا
٤٩ - فاولئك القوم الّذين على هدى ***** من ربّهم فمن اقتدى بهم اهتدى
٥٠ - و السبط حرّان الحشا لمصابهم ***** حيران لا يلقى نصيرا مسعدا
٤٦ - فرزند دخترزادهى پيامبر (حسين) دلش از تشنگى بىتاب است آن
هم در جايىكه گرگان، خنكى آب را هرچه بيشتر مىچشند و مىيابند.
٤٧ - سر او همچون ماه در شب چهارده از رگ گردن بريده شده و خونش بر خاك زمين ريخته است.
٤٨ - سروران جانباخته، كشته در بيابان افتادند و شن و ريگهاى دشت را بستر خود گردانيدند.
٤٩ - آنانند كه از سوى پروردگارشان راه يافتند و هركه از پى ايشان درآمد در راه راست گام نهاد.
٥٠ - دخترزادهى پيامبر از آسيبهايى كه به آنان رسيد جگرش سوخت و سرگردان
گرديد كه ياورى خوشبخت نمىيافت.
٥١ - حتى إذا اقتربت أبا
عيد الرّدى ***** و حياته منها القريب تبعّدا
٥٢ - دارت عليه علوج آل اميّة ***** من كلّ ذى نقص يزيد تمرّدا
٥٣ - فرموه عن صفر القسي بأسهم ***** من غير ما جرم جناه و لا اعتدا
٥٤ - فهوى الجواد عن الجواد فرجّت ***** السبع الشداد و كان يوما أنكدا
٥٥ - و احتزّ منه الشمر رأسا طالما ***** أمسى له حجر النبوّة مرقدا
٥١ - تا آنگاه كه دورتران نابودكننده نزديك شدند و چيزى نماند كه
زندگى از او دورى گزيند.
٥٢ - درازگوشهاى اموى و همهى كسانىكه با كژى و كاستىهايشان بر سركشى مىافزودند پيرامون او را گرفتند.
٥٣ - و بىآنكه دستدرازى و بزهى از وى سرزده باشد از دل كمانى سرسخت، نشانهى تيرش گردانيدند.
٥٤ - نيكمرد از فراز اسب خويش به زير افتاد و هفت آسمان سخت به لرزه درآمد، روزى نافرخنده و دشوار بود.
٥٥ - شمر سرى را جدا كرد كه بسا هنگام، دامان پيامبر بالش آن بود.
٥٦ - فبكته أملاك
السّماوات العلى ***** و الدهر بات عليه مشقوق الرّدا
٥٧ - و ارتدّ كفّ الجود مكفوفا و طر ***** ف العلم مطروفا عليه أرمدا
٥٨ - و الوحش صاح لما عراه من ألاسى ***** و الطير ناح على عزاه و عددّا
٥٩ - و سروا بزين العابدين الساجد ***** الباكى الحزين مقيّدا و مصفّدا
٦٠ - و سكينة سكن ألاسى في قلبه ***** افغدا بضامرها مقيما مقعدا
٥٦ - فرشتگان آسمانهاى بلندپايه بر او گريستند و روزگار، گريبان
خويش را در ماتمش چاك زد.
٥٧ - دست بخشش به پس برگشت و ديدهى دانش با دردى كه كشيد به اشك نشست.
٥٨ - درندگان با اندوهى كه بر ايشان چيره شد به فرياد آمدند و پرندگان در ماتم او به سوگنامهسرايى و بازگفتن منشها و برترىهايش پرداختند.