دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٣٧٨
٩٨ و ٩٩ - اگر كشته شدن من بار رويدادى سهمناك را بر دل تو نهاد و اندوه و داغ از دست دادن من بسى سنگينى نمود، بر آنچه خداى تو، به آن خشنود است، راضى باش و شكيبايى كن كه پاداش و نويد شكيبايان از ميان نخواهد رفت.
١٠٠ - تو را سفارش مىكنم كه سجّاد را نيكو پرستارى كنى كه پس از
من رهبر راه راست است و پيمان فرمانبرى را با او بايد بست.
١٠١ - فضجّ عيال المصطفى
و تعلّقوا ***** به و استغاث إلاّ هل بالنّدب و الولد
١٠٢ - فقال و كرب الموت يعلو كأنّه ***** ركام و من عظم الظما انقطع الجهد
١٠٣ - الأقد دني الترحال فاللّه حسبكم ***** و خير حسيب للورى الصّمد الفرد
١٠٤ - و عاد إلى حرب الطغاة مجاهدا ***** و للبيض و الخرصان في قدّه قدّ
١٠٥ - إلى أن غدا ملقي على التّرب عاريا ***** يصافح منه إذ ثوى للثرى خدّ
١٠١ - خانوادهى پيامبر برگزيده شيون برآوردند، به دامنش آويختند و
خاندان و فرزندان وى با نالههاى خويش در جستجوى پناهى برآمدند.
١٠٢ - رنجهاى گران و برهمانباشتهى مرگ بالا گرفت و تشنگى سخت تاب و توان او را مىربود كه گفت:
١٠٣ - هنگام كوچ كردن از جهان رسيده و اينك خدا، شما را بسنده است كه بهترين شمارشگر كارها براى آفريدگان همان يگانهى بىنياز است.
١٠٤ - به پيكار گردنكشان بازگشت و به تلاش پرداخت، نيزهها و شمشيرها، درخت بالا و اندام او را از بن بركندند.
١٠٥ - تا به رو و برهنه بر زمين افتاد و گونهاش به خاك سوده شد.
١٠٦ - و شمّر شمر الذيل
في حرّ رأسه ***** ألا قطعت منه الأنامل و الزّند
١٠٧ - فوا حزن قلبي للكريم علا على ***** سنان سنان و الخيول لها وخد
١٠٨ - تزلزلت السّبع الطباق لفقده ***** و كادت له شمّ الشماريخ تنهدّ
١٠٩ - و أرجف عرش اللّه من ذاك خيفة ***** و ضجّت له الأملاك و انفجر الصلد
١١٠ - و ناحت عليه الطير و الوحش وحشة ***** و للجنّ إذ جنّ الظلام به وجد
١٠٦ - شمر كمر بست تا سر او را از تن ببرد كه بريده باد بند دست و
انگشتانش!
١٠٧ - اندوه دلم بر آن بزرگوار كه سرش بر سنان سنان جاى گرفت و اندامش پايمال ستورانى تيز تك گرديد.
١٠٨ - هفت آسمان كه يكى برفراز ديگرى بود با از دست رفتن او به لرزه درآمد و بسى نماند كه بالاترين گردنههاى كوهها فرو ريزد.
١٠٩ - تختگاه خداوندى در جهان نهان از بيم لرزيدن گرفت، فرشتگان براى او به شيون آمدند و جايگاههاى سر سخت درهم شكافت.
١١٠ - پرندگان و وحوش از وحشت به سوگنامهخوانى پرداختند و جهان كه
با پردهاى تاريك پوشيده شد پريان از خود بىخود گرديدند.
١١١ - و شمس الضّحى أمست
عليه عليلة ***** علاها اصفرار إذ تروح و إذ تغدو
١١٢ - فيا لك مقتولا بكته السّما دما ***** و ثلّ سرير العزّ و انهدم المجد