دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٤١٤
٥٨ - تا حسين (ع) كشته شد و پس از او آموزشگاهها بسته شد.
٥٩ - آنجا كه فرودگاه فرمان خدا بود سوگوار گرديد و ويرانههاى آن از ياران همدم و همنشين تهى گرديد.١
٦٠ - بدكارهها از سر نادانى بانوان را گرفتار ساختند، زشترفتارى
نمودند زيرا هركس بدكاره بود سزاوار نادانى هاست.
٦١ - نصبوا بمرفوع
القناة كريمه ***** جهرا و جرّوا للمعاصي أذيلا
٦٢ - و سروا بنسوته السراة بلا ملا ***** حسرى بلا حظهنّ ألحاظ الملا
٦٣ - و غدوا بزين العابدين الساجد ***** الحبر الأمين مقيّدا و مغلّلا
٦٤ - و سكينة أمست و ساكن قلبها ***** متحرّك فيه الأسي لن يرحلا
٦٥ - و بدال دمع العين منها غرّقت ***** صاد الصعيد و أنبتت كاف الكلا
٦١ - سر پاك را آشكارا بر نيزهاى كه برداشته بودند نهادند و كمر
خود را براى انجام گناهان سخت بربستند.
٦٢ - بانوان ماتمزده را از ميانهى راه بهگونهاى گذر دادند كه نگاههاى مردمان برايشان مىافتاد.
٦٣ - زين العابدين زيور پرستندگان را كه كارش به خاك افتادن در برابر خدا و خود دانايى درستكار بود، در بند گرفتار كردند.
٦٤ - و سكينه كه روز را به شب رساند دل آرام او به تپش افتاده بود و اندوه آن را آسوده نمىگذاشت.
٦٥ - سين سرشك چشمش، خاء خاك را در خود شناور ساخت تا گاف گياه از
دل آن رستن گرفت.
٦٦ - و ديارهنّ الآنسات
بلاقع ***** أقوت و كنّ بها الأحبّة نزّلا
٦٧ - و الصبر عنّي ضاعن مترّحل ***** لمّا شددن على المطيّ الأزحلا
٦٨ - و مدامعي فوق الخدود نوازل ***** لمّا زممن جمالهنّ البّزلا
٦٩ - تسري بهنّ إلى الشئام عصابة ***** أمويّة تبغي العطاء الأجزلا
٧٠ - ترضي يزيد لكي يزيد لها العطا ***** جهلا و يتحفها السؤال معجّلا
٦٦ - گوىهاى آشنايىشان شورهزار شد و در آنجا كه دوستان فرود مىآمدند
كسى نماند و تهى گرديد.
٦٧ - چون آنان را سوار ستوران كردند تا به راه اندازند شكيبايى از دل من رخت بربست.
٦٨ - چون شتران شكافته دندان را براى بردن آنان افسار زدند اشكهاى من زير گونهام سرازير شد.
٦٩ - گروهى از هواخواهان امويان براى آنكه پاداش سرشار بستانند آنان را به سوى مردمى بدكنش روانه ساختند.
٧٠ - از نادانى يزيد را خرسند مىدارد تا دستمزد بيشترى به او دهد
و آنچه را مىخواهد هرچه تندتر به او برساند.
٧١ - فلأ لعننّ زيادها و
يزيدها ***** و يزيدها ربّي عذابا منزلا
٧٢ - تبّا لهم فعلوا بآل محمّد ***** ما ليس تفعله الجبابرة الأولى
٧٣ - و لأبكينّ على الحسين بمدمع ***** قان أبلّ به الصعيد الممحلا
٧٤ - يا طفّ ظاف على ثراك من الحيا ***** هام تسير به السحائب جفّلا
٧٥ - ذو هيدب متراكب متلاحم ***** عالي البروق يسحّ دمعا مسبلا