دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٣٢١
شهيد كردند) و خوشبخت و سعادتمندان اندك بودند.
٢٣ - دور او را كه تنها بود گرفتند و دست او را با شمشير تيزى كه از آهن هندى ساخته شده بود بريدند.
٢٤ - شمشير برندّهاى بدون غلافى كه سرهاى دشمنان را در روز جنگ مىبريد و تيزى آن كند نمىشد.
٢٥ - اين سختدلان بر كسى كه عزم قاطعى داشت و زرهى فولادين بر تن
نموده بود، حمله كردند، و مانع او شدند.
٢٦ - ندب متى ندبوه كرّ
معادوا ***** و الاسد في طلب الفرايس عوّد
٢٧ - فيروعهم من حدّ غرب حسامه ***** ضرب يقدّ به الجماجم أهود
٢٨ - يا قلبه يوم الطفوف أزبرة ***** مطبوعة أم انت صخر جلمد؟
٢٩ - فكأنّه و جواده و سنانه ***** و حسامه و النقع داج أسود
٣٠ - فلك به قمر وراه مذنّب ***** و أمامه في جنح ليل فرقد
٢٦ - كسى را كه در جواب دادن وقتى او را مىخواندند سريع بود و
حملهكننده بود و شيرها در طلب شكار حمله كنندهاند.
٢٧ - پس مىترسيدند از تيزى عجيب شمشير او، ضربتى را كه با آن سرهاى يهودصفتان بريده مىشد.
٢٨ - اى دلى كه در روز عاشورا چون پارههاى آهن سرشته شده يا تو سنگ سختى هستى؟
٢٩ - پس مثل اينكه او و مركبش و نيزهاش و شمشيرش چون شب تار و تاريك بود.
٣٠ - آسمانى كه ماهى به آن و پشت سر آن ستاره دنبالهدارى بود و در
پيش روى آن در تاريكى شب ستارهاى رخشنده.
٣١ - في ضيق معترك تقاعص
دونه ***** جرداء مائلة و شيظم أجرد
٣٢ - فكأنّما فيه مسيل دمائهم ***** بحر تهيّجه الرّياح فيزبد
٣٣ - فكأنّ جرد الصافنات سفاين ***** طورا تعوم به و طورا تركد
٣٤ - حتّى شفى بالسيف غلّة صدره ***** و من الزلال العذب ليس تبردّ
٣٥ - لهفى له يرد الحتوف و دونه ***** ماء الفرات محرّم لا يورد
٣١ - در تنگناى ميدان جنگ كناره گرفت و به زمين خالى و بىآب و
علفى رفت.
٣٢ - گويا جارى شدن خونش در آن محل بود دريايى كه بادها آن را موّاج نموده و كف مىكرد.
٣٣ - مثل اينكه زره و زين اسبها كشتىهايى هستند كه سير مىكند به تندى و گاهى هم از رفتن كند مىشود.
٣٤ - تا آنكه به سبب شمشير جوشش فروافتاد و آب گوارايى كه سرد نيست.
٣٥ - افسوس من براى او كه از دنيا مىرفت و در پيش او آب فرات بر
او حرام شده و او را منع مىكردند.
٣٦ - شزرا يلاحظه و دون
ورده ***** نار بأطراف الأسنة توقد
٣٧ - لقد غشوه فضارب و مفوق ***** سهما إليه و طاعن متقصّد
٣٨ - حتّى هوى كالطود غير مذمّم ***** بالنفس من أسف يجود و يجهد
٣٩ - لهفى عليه مرمّلا بدمائه ***** ترب الترائب بالصعيد يوسّد
٤٠ - تطأ السنابك منه صدرا طال ما ***** للدرس فيه و للعلوم تردّد
٣٦ - نظرى با گوشه چشمى به فرات نمود و نزديك به او آتشى بود به
سبب سرنيزههاى افروخته شده.