دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٣٤٤
٢٠ - فما مرّ ذو باس إلى
مرّ باسه ***** على مهل إلا و أنت عجول
١٦ - براى او كافيست از جهت بلندى نسب در ميان خلق خدا كه او براى
احمد و بتول پاك است.
١٧ - پس هيچ جدّى در ميان مردان چون محمّد نيست و هيچ مادرى در ميان زنها همچون فاطمه نمىشود.
١٨ - حسين برادر بزرگى و وقار و كسىكه براى او افتخار است هرگاه بزرگى و افتخار شمرده شود، ريشهدار و استوار است.
١٩ - مرگ را مىبينم كه در ذائقهى تو گوارا و براى غير تو ناگوار و ناسازگار و وخيم است.
٢٠ - پس نيرومندى به سوى تلخى به شدّت و سختى او نگذشت بر كندى و
آهستگى مگر آنكه تو شتاب داشتى.
٢١ -: كأنّ الأ عادي حين
صلت مبارزا ***** كثيب ذرته الرّيح و هو مهيل
٢٢ - بنفسي و أهلي عافر الخطّ حوله ***** لدي الطف من آل الرّسول قبيل
٢٣ - كأنّ حسينا فيهم بدر هالة ***** كواكبها حول السماك حلول
٢٤ - قضى ظاميا و الماء طام تصدّه ***** شرار الورى عن ورده و نغول
٢٥ - و حزّ وريد السّبط دون وروده ***** و غالته من أيدى الحوادث غول
٢١ - مثل اينكه دشمنانت هنگامىكه براى جنگ حمله كردى تودهى ريگ
بودند كه باد آنها را پراكنده كرده و آن جاى هولناكيست.
٢٢ - جانم و خاندانم فداى گونههايى كه خاكآلود در اطراف او در زمين كربلا از خاندان پيامبر افتاده بودند.
٢٣ - مثل اينكه حسين در ميان آنها ماهى است كه ستارهگان اطراف آسمان تو حلول كردهاند.
٢٤ - تشنه از دنيا رفت و آب فرات لبريز بود و بدترين مردم از آشاميدن او مانع شدند.
٢٥ - و رگهاى سبط پيامبر را پيش از سيراب كردن او بريدند و غولى
بنامردى او را كشت.
٢٦ - و آب جواد السّبط
يهتف ناعيا ***** و قد ملأ البيداء منه صهيل
٢٧ - فلمّا سمعن الطاهرات نعيّه ***** لراكبه و السّرج منه يميل
٢٨ - برزن سليبات الحلىّ ثوادبا ***** لهنّ على الندب الكريم عويل
٢٩ - بنفسي اخت السّبط تعلن ندبها ***** على ندبها محزونة و تقول
٣٠ -: أخي يا هلالا غاب بعد طلوعه ***** و حاق به عند الكمال افول
٢٦ - و اسب او برگشت در حالىكه خبر مرگ او را با صداى بلند مىداد
و صحرا از صداى شيهه او پر شده بود.
٢٧ - پس چون بانوان طاهرات خبر مرگ او را از اسب او شنيدند و ديدند زين آنكه واژگون است.
٢٨ - از سراپردهها بيرون ريخته و در حالىكه لباسهايشان را غارت كرده بودند آنها بر مرگ حسين بزرگوار ناله و گريه مىكردند.
٢٩ - جانم فداى خواهر سبط شهيد كه با صداى بلند ناله مىكرد و بر نالهاش غمگين بود و مىگفت:
٣٠ - برادرم! اى ماهى كه بعد از طلوعت نهان گشتى و در موقع كمالش غروب نمودى.
٣١ - أخي كنت شمسا يكسف
الشمس نورها ***** و يخسأ عنها الطرف و هو كليل
٣٢ - و غصنا يروق الناظرين نضارة ***** تغشّاه بعد الاخضرار ذبول