دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٩٠
٤ - و چون جامه نو در پوشند، من جامهى اندوه و مصيبت به تن بيارايم.
٥ - دگران شراب ناب نوشند، شراب من سرشكى باشد كه همراه خون از
ديده روان است.
٦ - و إذا استشعروا
الفناء فنوحى ***** و عويلى على الحسين غنائى
٧ - و قليل لومتّ همّا و وجدا ***** لمصاب الغريب فى كربلاء
٨ - أيهمنى بعيده من مواليه ***** أبادتهم يد الأعداء؟!
٩ - آه يا كربلاء كم فيك من ***** كرب لنفس شجيّة و بلاء؟!
١٠ - أ ألذّ الحياة بعد قتيل الطفّ ***** ظلما؟! إذن لقلّ حيائى
٦ - و چون از وجد و سرور، شادى آغاز كنند، من با شيون و زارى بر
حسين! ترانه غم ساز كنم.
٧ - اگر بار غمى كه از مصيبت او بر دل نشسته، تاروپود وجودم را بر باد دهد، كم است.
٨ - آيا سزاوار تهنيت و مباركباد است، آنكه سرورانش به دست دشمن نابود و كشته شدند؟
٩ - آه، اى كربلاء! چه غبار غمى كه در تو، بر دلهاى داغدار نشست؟
١٠ - بعد از كشتهى كربلا كه به جور و سيهكارى شهيد شد، باز هم از
زندگى برخوردار باشم؟ چه بىحيايى؟
١١ - كيف ألتذّ شوب ماء
و قد جرّ ***** ع كاس لرّدى بكرب الظماء؟!
١٢ - كيف لا أسلب العزاء اذا ***** مثّلته عاريا سليب الرّداء؟!
١٣ - كيف لا تسكب الدموع عيونى ***** بعد تضريج شيبه بالدّماء؟!
١٤ - تطأ الخيل جسمه في ثرى الطف ***** و جسمى يلتذّ لين الوطاء؟!
١٥ - بأبي زينب و قد سبيت بالذ ***** لّ من خدرها كسبي الإماء
١١ - چگونه شربت آبم گوارا شود، با آنكه حسين، با تشنگى جام بلا را
سركشيد؟
١٢ - چگونه صبر و قرار گيرم كه پيكر شريفش عريان و بىردا در برابر چشم باشد؟
١٣ - چگونه سرشكم چون سيل روان نباشد، كه محاسنش از خون خضاب گرفت؟
١٤ - پيكر او در بيابان «طف» پامال سمّ ستوران گشت، و پيكر من بر بستر نرم آرميده؟
١٥ - پدرم فداى زينب باد كه چون كنيزانش، از پردهى عزّت بهدر
آورده به اسيرى بردند.
١٦ - فإذا عاينته ملقى
على التر ***** ب معرّى مجدّلا بالعراء
١٧ - أقبلت نحوه فيسمعها الشّمر ***** فتدعو فى خيفة و خفاء
١٨ -: أيّها الشّمر خلّنى أتزوّد ***** نظرة منه فهى أقصى منائى
١٩ - أفما للرّسول حقّ فلم تنظرن ***** ى جاهرا بسوء المراء؟!
٢٠ - ثم تدعوا الحسين: لم يا شقيقى ***** و ابن أمّى خلّفتنى بشقائى؟
١٦ - و چون بر شهدا گذر كرد و پيكر برادر را عريان و پرخون بر خاك
ديد،
١٧ - شتابان به سويش دويد. شمر با دشنام و ستيزش برشمرد، و او آرام و لرزان گفت:
١٨ - اى شمر! بگذار تا توشهاى از ديدار برادرم برگيرم. اين آخرين آرزوى يك اسير است.
١٩ - آيا جدّمان رسول خدا را پاس نمىداريد كه اينگونه بىآزرم، به ستيز من برخاستهاى؟