دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٣٩١
٢٨ - فجئن و السبط ملقى
بالنصال أبت ***** من كفّ مستلم او ثغر ملتثم
٢٩ - و الشمر ينحر منه النحر من حنق ***** و الأرض ترجف خوفا من فعالهم
٣٠ - فتستر الوجه في كم عقيلتة ***** و تنحني فوق قلب و اله كلم
٢٦ - و چون بانوان پاكنهاد، آن را ديدند سر و چهرهاش را بر خاك
ماليد.
٢٧ - آنان عزادار و زارىكنان و داغدار و ماتمزده و اشكريزان به اسب نزديك شدند.
٢٨ و ٢٩ - با دلى دردمند و ديدهاى كه اشك آن سرازير بود آمدند و دخترزادهى پيامبر را ديدند بر بسترى از نيزهها و پيكانهاى شكسته خفته. از آن دستش كه بر سنگ خانهى خدا نهاد و از آن لبش كه بوسه بر آن داد شمر از كينه سر از پيكر وى جدا مىكرد و زمين از هراس كردارش بر خويش مىلرزيد.
٣٠ - خواهر و بانوى خردمندش چهره را با آستين مىپوشانيد و با دلى
ريش و سرگشته پياپى خم مىشد.
٣١ - تدعو أخاها الغريب
المستظام أخي ***** يا ليت طرف المنايا عن علاك عم
٣٢ - من إتكلت عليه في النساء و من ***** اوصيت فينا و من يحنو على الحرم؟
٣٣ - هذي سكينة قد عزّت سكينتها ***** و هذه فاطم تبكي بفيض دم
٣٤ - تهوى لتقبيله و الدمع منهمر ***** و السبط عنها بكرب الموت في غمم
٣٥ - فيمنع الدمّ و النصل الكسير به ***** عنها فتنصلّ لم تبرح و لم ترم
٣١ - برادر ستمديده و دور از ميهنش را مىخواند: برادر! اى كاش مرگ
ديده بر تو نمىگشود.
٣٢ - بانوان را به پشتگرمى چهكس رها كردهاى؟ ما را به كه سپردهاى؟ كيست كه بر پردگيانت دل بسوزاند؟
٣٣ - اين سكينه است كه آرامدلى خود را از كف داده و اين فاطمه است كه با ديدهى خونين بر تو مىگريد.١
٣٤ و ٣٥ - خواهد كه با اشك روان بر او بوسه زند و دخترزادهى
پيامبر از رنج مرگ به او نمىپردازد. جلوى خون را مىگيرد و مىخواهد ناوك تيرى را
كه در پيكر او شكسته بيرون كشد و نمىتواند.
٣٦ - تضمّه نحوها شوقا و
تلثمه ***** و يخضب النحر منه صدرها بدم
٣٧ - تقول من عظم شكواها و لوعتها ***** و حزنها غير منقضّ و منفصم
٣٨ -: أخي لقد كنت نورا يستضاء به ***** فما لنور الهدى و الدين في ظلم
٣٩ - أخي فقد كنت غوثا للأرامل يا ***** غوث اليتامى و بحر الجود و الكرم
٤٠ - يا كافلي هل ترى الأيتام بعدك في ***** اسر المذلّة و الاوصاب و الالم
٣٦ - از شوريدگى، او را به خويشتن مىچسباند، مىبوسد و گلوى خونين
وى سينهاش را رنگين مىسازد.
٣٧ - سهمناكى گرفتارى و سوختهدلىاش با آن اندوه جدايىناپذير و سيرى نشدنى بر آن مىدادرش كه بگويد:
٣٨ - برادرم! تو فروغى بودى كه از آن پرتو مىگرفتيم، چه شد كه فروغ راهنمايى و كيش ما در تاريكى روى نهفت؟
٣٩ - برادرم! تو پناهگاهى براى بيوهزنان بودى. اى پناهگاه پدر مردگان در درياى بخشندگى و بزرگوارى!
٤٠ - اى سرپرست من! آيا مىبينى كه پس از تو پدر مردگان گرفتار درد
و نزارى و بيمارىاند؟
٤١ - يا واحدي يابن امّى
يا حسين لقد ***** نال العدى ما تمنّوا من طلابهم