دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٦٩٣
يا سكوت سرد زمستانى است كه از شعاع پرفروغ خورشيد حركتى در آنها پديد نمىآيد.
همهچيز و همهچيز سرد و بىروح و در خواب و خموش است حتى ستارگانى كه بر بالش عروسان فرومىريزند، گويا مردهاند!
***
البحر فى خيالى...
و الموج باحتضار الأفق لا يبالى...
يا شاطىء المحال...!
أسير نحوك الهوينا...
... دونما وصول
أموت كالكسيح...
كالشّهيد
كالخيول١
شاعر در خيال خويش به دنبال دريا مىگردد!)
موج دريا در خيال من است و به احتضار افق بىتوجّه است.
اى كرانههاى دور از دسترس! كشانكشان به سويت مىآيم
بدون اينكه به تو برسم
همهى راهها بسته است. اميد و عشق به وصال مرا بىقرار نموده است.
پس بايد مرگى خونين را اختيار كرد. مرگى با نهايت تلاش
پس به مرگى خونين مىميرم، چون شهيد و مانند جنگاور عرصهى پيكار!
***
اموت موتة المثال...!!
و توصد العيون و الآبار
تصمت المياه...!
و يرفع المفتاح كى يظلّ دائما
رهين جعبة الإله...!٢
من به مرگى آرمانى مىميرم
(مرگى ممتاز و يگانه و از سوى ديگر دردناك و برانگيزاننده!)
پس از چنين مرگ آرمانى و عطشناكى است كه چشمهها و چاهها بسته مىشوند و آبها از خجالت سكوت اختيار مىكنند و كليد اين شهادت ناب در گرو جعبه اله قرار مىگيرد.