دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٦٨٧
تلاطم را در چهرهى طفلك شيرخوار ببيند... مرگ در همهى وجود او خودنمايى مىكند.
گويا در رگهايش نيز خونى از خاكستر جريان دارد.
از آرزوهايى كه بر چوب تابوت تراشيده مىگويد و پس از آن خود را در درياچهاى از خون تلخ غرقه مىبيند كه نه زندگى تواند و نه مرگ او را درمىيابد:
***
لا تبحثوا عنّى
فى مدن صخريّة
مطمورة بالدّمع... و الحزن
فإنّنى ما زلت منذ رحلتى أطوف
فى مدن مسكونة، دون سواها
بالسّكاكين... و بالسّيوف!١
در شهرهاى سنگى گريه و ماتم جستجو نكنيد.
پس از آن مصيبت... من را در شهرهاى حماسه و شمشير مىتوان يافت زيرا كه حيات و پيروزى حسين (ع) در جاى جاى زندگى انسانها جلوهگر است!
***
من قال إنّ الرّماح
الّتى خطفت قلبه
انتصرت؟!
لم يزل فى خيام الحسين رماد
و كسرة سيف
و رفض!
لم يزل فى وريد الحسين المقطّع نبض!٢
چهكسى مىگويد تيرهايى كه قلب حسين (ع) را نشانه رفتند پيروز شدند؟
در خيمهى حسين (ع) شمشيرها شكسته مىشود.
ظلم مطرود است و نبض رگهاى بريدهى حسين همچنان مىزند!
و حقيقتا چه كسى ماند و چه كسى رفت؟!
شمشير بريد يا حسين؟!
آتش سوزاند يا خيام؟!
حسين تشنه ماند يا فرات؟!!