دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٦٥٢
يرضعننى من حليب الصّدور
منذ ألف تكفّننى الثّاكلات
و يغرسن حولى النّذور
منذ ألف يحصد الجذور
دمى المستباح الى نخلة فى أعالى الفرات
منذ ألف أدور... أدور... أدور... و أبقى أدور
مرحبا يا فرات
مرحبا يا فرات١
(حسين (ع) قطرات خون خويش را مىبيند كه به روى آب، در سرخى خونرنگ صبح در حركت است و مژگان را به آن شستشو مىدهند)
پس از هزارسال، مادران با ياد من كودكان خود را قنداق مىكنند و ياد مرا، با شير خويش به جان آنها مىريزند.
و هرجا ماتمزدهاى است گويا دوباره حسين (ع) را در كفن مىپيچند.... و برايش نذر مىكنند و....
همهى آن دشت و صحرا با خون حسين (ع) سيراب است و پس از گذشت هزارهاى، هنوز حسين (ع) در آنجا مىگردد!
پس اى فرات آفرين بر تو
مرحبا بر تو اى فرات!
جرّب الآن فى جسدى يا
يزيد!
فسأبقى الحسين
و تبقى اذا ذكر النّاس
هذا يزيد٢
اما با همهى اوصاف بيان رنجها و مصيبتها، عاقبت شيرين پيروزى از آن ماست!
اى يزيد! پيكر من تو را فريب داد (گمان كردى با شهادت من همه چيز پايان يافته است)
اما من تا ابد حسين خواهم ماند و تو يزيد!