دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٦٢٠
او ينطق قاع الطّامورة
من تلك الجبّ المهجورة
كنت رسمت بظفرى رأسك
و لعقت من الظّفر دمّك١
اگر ديوارهاى زندان سخن بگويند
يا سلولهاى عميق (سياهچال) دهان باز كنند
و يا زندانهاى زيرزمين
خواهند گفت كه در آن چاههاى متروك با ناخن سرت را رسم كرده و از ناخنها خونت را مىمكيدند.
***
يا ابن سعد!... يا ابن
الأبجر!... يا ابن الجوشن!!
يا قذرا يأنفه الدّود!!٢
اى عمر بن سعد... اى حجّار بن أبجر... اى شمر بن ذى الجوشن!!
شما مانند چرك و كثافاتى هستيد كه كرمها نيز از شما متنفرند!
*** ريح تعول:
قتل الثّورة أضغاث هراء
و محال
شجر يهتف:
قتل الفجر، و سبى الشّمس
و منع الغد
أكبر من مهزلة القيد
الرّابع:
و سيعجز سوطك و الخنجر
أن يمنع طيرا إن أبحر
أو غيد الجورى إن نوّر٣ ٤
پس از شهادت توّابين، اشخاص، درختها، بادها رمزگونه از اين حادثه سخن مىگويند:
باد مىگويد: كشته شدن انقلاب، وهم و خيال و سخن بيهوده است و محال مىباشد.
درخت فرياد مىزند: آيا دوباره شب سايه مىافكند و هستى بىمنطق گشته است
ديگرى پاسخ مىدهد: هرگز، منطق شور انقلابگرى است كه از دل خاكستر فرياد مىكشد و در برابر ظالم شمشيرى، دستى يا كلامى را به پا مىدارد.
زمين و زمان فرياد مىكنند كه: انقلاب را، خورشيد را و سپيده را نمىتوان كشت. پرنده را از آزادى و گل سرخ را از شكفتن نمىتوان بازداشت.
و با نويد حركتهاى انقلابى پياپى و اميد قيام خونخواهان، از گوشه و كنار جهان، پايان مىيابد!