دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٦١٨
مىنمايد. آرى چه انتظارى از عصر قحطى و خشكسالى مىرود؟
دورهاى كه مردم از قطرههاى باران و حتى از سايهى ابرها مىترسند.
*** مختار ثقفى از سليمان بن صرد خزاعى مىخواهد زمان حركت را تا
پخته شدن اين ميوه به تأخير بيندازد و سليمان مىگويد:
يا ابن الثّقفى!
هل تعرف ما روح متعب؟
أو تعرف ما جرح يشخب؟!
إنّى الرّوح القلق المتعصّب
و أنا الجرح الفاغرفاه
و سلامى أن ألقى اللّه١
پسر ثقفى! تو از روحى كه تحت فشار است و جراحتى كه خونريزى مىكند و خون از رگ بريدهاش روان است چه مىدانى؟
من آن روح پريشان و خسته و همان زخم دهان باز كردهاى هستم كه تا خدا را ملاقات نكنم به آرامش و سلامت نخواهم رسيد.
***
يا ابن الثّقفىّ
لن ألعق جرحى و أنام
ان اعجزنى أهل الكوفة، ليس أمامى الاّ الشّام٢
پسر ثقفى
استخوان لاى زخمم است و خواب ندارم.
اگر اهل كوفه مرا خسته كردهاند. مقابل من جز شام راه ديگرى نيست.
*** سليمان:
اين سيفى؟
قد عاد علىّ للكوفة
أسمع صوته!!
و حسين قد غادر يثرب
اهلا بحسين... يا مرحب!!
سليمان گفت: شمشيرم كجاست؟