دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٥١٣
خود چشم رسول خدا را به گريه درآوردى.
٦ - به جهت مهمانى چوبهاى آتش برافروختند. آتشى را كه تا روز قيامت زبانه مىكشد و خاموش نمىشود.
٧ - يا مرتضى على! اگر حاضر بودى و مىديدى در كربلا اهل كوفه و شام با اولاد تو چه كردند، مردانشان را كشتند و زنانشان را اسير كردند، نمىدانم چه مىكردى.
٨ - اى كسىكه از غايت شجاعت و پردلى به شير خدا ملقّب شدى و گردنكشان روزگار را ذليل نمودى! نمىدانم اگر اهل و عيال خود را اسير و دستگير مىديدى به چه قناعت مىكردى.
٩ - اى حزن و اندوه در اين مصيبت زياد شو! نمىدانم كجا بود رسول خدا در زمين كربلا تا ببيند فرزندزاده و جگر گوشهى خود را كه در كنار خود پرورش داده بود، چگونه پهلو بر خاك نهاده و به خاك و خون آغشته شده است.
١٠ - هرگز فراموش نمىكنم امام زين العابدين را در حالتى كه غلّ جامعه بر گردن آن حضرت گذارده بودند، و دختران رسول خدا با سرهاى برهنه مانند ماه شب چهارده مىدرخشيدند.
١١ - به تحقيق سينهى من از بسيارى مصيبتهايى كه بر ائمه طاهرين عليهم السّلام و دوستان و شيعيان آنها وارد شد، تنگ شده است. اى كسىكه گردنهاى اشرار و مفسدين را كوبنده هستى، چرا رجوع و ظهور تو دير شده است؟ و چقدر محروم بودن از خدمت تو، مشكل است.
١٢ - اى قطعكننده ريشه فجّار و فسّاق! دوستان و شيعيان تو از جور و ظلم مفسدين و معاندين تباه شدند. اگر نظر التفاتى به آنها دارى، برخيز با شمشير، و رعيّت خود را از چنگ دشمنان خلاص كن.