دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٤٧٢
اگرچه خودت هم اشك شده و جارى شوى از بسيارى گريه، امّا بازهم به حقّ عزادارى قيام ننمودهاى، مگر آنكه خون شوى و عوض اشك جارى شوى در مصيبتى كه زمين خون گريه كرد.
٢٩ - اى چشم! چرا خون گريه نمىكنى!؟ و اگر خون ندارى چرا خون نمىشوى و فرو نمىبارى در مصيبتى كه زمين در آن مصيبت خون گريست و آسمان و جميع اجرام سماويه همه خون گريه كردند و حقير و بىقدر و كم شمردند اشك را در اين مصيبت و سزاوار ديدند كه خون ببارند.
٣٠ - در اين مصيبت كبرى و داهيهى عظمى، اشك ريختن و پاره كردن پيراهنها كم است. جاى آن دارد كه جگرها پاره پاره شود و از هم بپاشد و روحهاى شيعيان از بدن بيرون رود و همگى به يكدفعه هلاك شوند و روحها بدنها را خالى گذارده، بدنها بىروح بمانند.
٣١ - چگونه مىتوان صبر كرد و خوددارى نمود، و حال آنكه بدن امام حسين (ع) برهنه و پارهپاره بر روى ريگها و خاكهاى گرم افتاده و به خاك و خونآلوده و يك نفر مسلمان پيدا نمىشود كه اين بدن مجروح را از روى آن خاكها بردارد و به خاك بسپارد.
٣٢ - چگونه صبر كنيم و شكيبايى پيش گيريم، و حال آنكه سر مبارك حسين (ع) را بر سر نيزهى بلندى نصب كرده بودند و او را به اطراف بيابانها و شهرها مىگردانيدند، و يزيد ملعون به كشتن آن بزرگوار شادى و خوشحالى مىكرد و شماتت مىنمود آن خبيث چوب خود را بلند مىكرد و بر لب و دهان آن سيّد مظلوم مىزد.
٣٣ - اى شيعيان و دوستان رسول خدا! چگونه صبر كنيم و حال آنكه اهل بيت رسول خدا در رنج و تعب و محنت و اسير و دستگير نواصب و دشمنان آل پيغمبر (ص) بودند و از زيادتى مشقّت و محنت، آل رسول اللّه ضعيف و نحيف و لاغر شده بودند.
٣٤ - آيا مىتوان صبر نمود در مصيبت آل رسول (ص) كه مردان ايشان را كشتند و دختران ايشان را اسير نمودند و حال آنكه مردم بىحيا و بىوفاى كوفه و شام عوض آن كه اظهار حزن كنند و در مصيبت آنان جزع نمايند و گريه و فرياد كنند، اظهار فرح و سرور مىكردند و دست به يكديگر مىدادند و «مبارك باد!» مىگفتند.
٣٥ - اى كاش رسول خدا (ص) در حيات مىبود و در صحراى كربلا حاضر و نظر مىكرد چگونه كوفيان و شاميان فرزندش حسين (ع) را با لب تشنه پارهپاره كردند و عيالش را اسير نمودند و اموالش را به غارت بردند و چگونه از دين برگشتند و از راه حق عدول كردند.
٣٦ - اى شيعيان! چه بسيار از امور بزرگ را بعد از رسول خدا مخالفين بىحيا مرتكب شدند. و اگر رسول خدا (ص) در حيات بود، هرگز اين امر واقع نمىشد.
- ٤ -
٣٧ - شاء من النّاس لا
ناس و لا شاء ***** هوت بهم في مهاوي الغيّ أهواء١