دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٤٠٥
١٨ - وفادارى نماى، بيداد را فروگذار، كه من دلباخته جگرسوختهام.
١٩ و ٢٠ - رنج جدايى چنان جان مرا گداخت كه امويان با كشتن حسين دل
محمّد را. همان دخترزادهى پيامبر برگزيده و راهبر كه مردم را از گمراهى بهدر
آورد و رهنمون گرديد.
٢١ - و هو ابن مولانا
على المرتضي ***** بحر الندى مروي الصدا مردي العدا
٢٢ - أسما الورى نسبا و أشرفهم أبا ***** و أجلّهم حسبا و أكرم محتدا
٢٣ - بحر طما. ليث حمى. غيث همى ***** صبح أضا. نجم هدى. بدر بدا
٢٤ - السيّد السند الحسين أعمّ أه ***** ل الخافقين ندى و أسمحهم يدا
٢٥ - لم أنسه في كربلا متلظّيا ***** في الكرب لا يلقي لماء موردا
٢١ - و همان فرزند سرور ما: على مرتضى درياى بخشندگى، سيرابكنندهى
تشنهلبان و نابودسازندهى بدكنشان و همانكه
٢٢ - دودمانش از همگان برتر است و پدرش از همه بزرگوارتر و گوهرش از همه ارجمندتر و بنيادش از همه گرامىتر.
٢٣ - دريايى لبالب، شيرى خشمگين، بارانى تند، بامدادى روشن، اخترى راهنما و ماهى نمايشگر با چهرهى رسا.
٢٤ - سرورى شايستهى پشتگرمى، حسين كه از همهى مردم در خاور و باختر بخشندهتر و گشادهدستتر است.
٢٥ - فراموش نمىكنم كه در كربلا سخت تشنه بود و با آن همه گرفتارى
راهى به سوى آب نداشت.
٢٦ - و المقنب الأموىّ
حول خبائه ***** النبوىّ قد ملأ الفدافد فدفدا
٢٧ - عصب عصت غضّت بخيلهم الفضا ***** غصبت حقوق بني الوصيّ و أحمدا
٢٨ - حمّت كتائبه و ثار عجاجه ***** فحكى الخضمّ المدلهمّ المزبدا
٢٩ - للنصب فيه زماجر مرفوعة ***** جزمت بها الأسماء من حرف الندا
٣٠ - صامت صوافنه و بيض صفاحه ***** صلّت فصيّرت الجماجم سجّدا
٢٦ - گروهى از سپاه يغماگر اموى در پيرامون سراپردههايش كه به
راستى از آن پيامبر بود با هيا بانگهايى تو خالى بيابان را پر كرده بودند.
٢٧ - دستهاى تبهكار كه با سپاه خويش دل فضا را انباشته و آنچه را از فرزندان ستودهترين پيامبران احمد و جانشين اوست ربوده بودند.
٢٨ - لشكريان آن انبوه شده و گردو خاكى سخت برانگيخته كه به دريايى سياه و كف بر لب آورده مىمانست.
٢٩ - در آنجا ناصبيان و دشمنان تبار پيامبر درفشهاى آشوبگرى را برافراشته و منصوب كردند تا جز ما آنان را از يادها ببرند و ديگر كسى حرف ندا بر سر نامهاشان ننهد و ايشان را آواز ندهد.
٣٠ - اسبان او با زبان بسته و تشنه روزهدارى نمودند و شمشير سپيدش
با بلند شدن در روى دشمن به نماز برخاست تا با افكندن سرهايشان بر زمين آنان را به
سجده درآرد.
٣١ - نسج الغبار على
الاسود مدارعا ***** فيه فجسّدت النجيع و عسجدا
٣٢ - و الخيل عابسة الوجوه كأنّها ***** العقيان تخترق العجاج الأربدا
٣٣ - حتّى إذا لمعت بروق صفاحها ***** و غدا الجبان من الرواعد مرعدا