دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٣٧٢
٢٥ - اى زير بنياد كيش
ما در روزى كه روى آورند تا نمايندهى آرزوهاى ما آن يگانه مرد برجسته را بكشند.
٢٦ - فركن الهدى هدّوا و
قدّ العلى قدّوا ***** و أزر الهوي شدّوا و نهج التقي سدّوا
٢٧ - كأنّي بمولاي الحسين و رهطه ***** حيارى و لا عون هناك و لا عضد
٢٨ - بكرب البلا في كربلاء و قد رمى ***** بعاد و شطّت دارهم وسطت جند
٢٩ - و قد حدقت عين الرّدى حين أحدقت ***** عتاة عداة ليس يحصى لهم عدّ
٣٠ - و قد أصبحوا حلاّ لهم حين أصبحوا ***** حلولا و لا حلّ لديهم و لا عقد
٢٦ - ستون راهنمايى را درهم شكستند و بالاى سرافرازى را ويران
كردند و از بن بدر آوردند كمر به هوسبازى بستند و راه را بر پرهيزگارى گرفتند.
٢٧ - گويا سرورم حسين و گروه او را مىنگرم كه سرگردانند، نه ياورى دارند و نه كسى دست و بازويش را به پشتيبانى شان مىگشايد.
٢٨ - با رنج و گرفتارى در كربلا دچار كينتوزىها گرديدهاند و به خاندانشان كه در ميان سپاه افتاده دستدرازى مىشود.
٢٩ - آنگاه كه گروهى بىشمار از دشمنان سركش پيرامون آنان را گرفتند گفتى كه مرگ و نابودى ديدهى خود را بر آنان دوخته است.
٣٠ - چون برايشان درآمدند هر ستمى را رواساختند چراكه هيچگونه
آيين و پيمانى را پيش چشم نمىداشتند.
٣١ - فنادى و نادى الموت
بالخطب خاطب ***** و طير الفنا يشدوا و حادي الرّدى يحدو
٣٢ - يسائلهم: هل تعرفوني؟ مسائلا ***** و سائل دمع العين سال به الخدّ
٣٣ - فقالوا: نعم أنت الحسين بن فاطم ***** و جدّك خير المرسلين إذا عدّوا
٣٤ - و أنت سليل المجد كهلا و يافعا ***** إليك إذا عدّ العلى ينتهي المجد
٣٥ - فقال لهم: إذ تعلمون فما الذي ***** دعاكم إلى قتلي فما عن دمي بدّ؟
٣١ - او كه آواز برداشت يكى هم به سهمناكى، بانگ مرگ سرداد. مرغ
نيستى ترانه مىساخت و سرودگوى نابودى به خوانندگى پرداخت.
٣٢ - با سرشك ديدهگانش كه بر روى گونه سرازير بود. از آنان مىپرسيد: «مرا مىشناسيد؟»
٣٣ - گفتند: آرى تو حسين پسر فاطمهاى و نياى تو را بهترين فرستادگان خدا بايد شمرد.
٣٤ - تو در خردسالى و سالخوردگى زادهى انسانهاى بلندمرتبهاى و آنگاه كه سربلندىها را بهشمار آرند تو در بالاترين جايگاه آنى.
٣٥ - ايشان را گفت: «اگر اينها را مىدانيد چه انگيزه شما را
ناگزير به كشتن من داشته است؟»
٣٦ - فقالوا: إذا رمت
النجاة من الرّدى! ***** فبايع يزيدا إنّ ذاك هو القصد
٣٧ - و إلاّ فهذا الموت عبّ عبابه ***** فخض ظاميا فيه تروح و لا تغدو
٣٨ - فقال: إلاّ بعدا بما جئتم به ***** و من دونه بيض و خطيّة ملد
٣٩ - فضرب لهشم الهام تترى بنظمه ***** فمن عقده حلّ و في حلّه عقد