دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٣٦٣
٥٦ - قضوا إذ قضوا حقّ الحسين عليهم ***** وفاء و إخوان الوفاء
قليل
٥٧ - فلهفى لهم صرعى أمام إمامهم ***** تجرّ عليهم للرّياح ذيول
٥٨ - و أكفانهم نسج العجاج و غسلهم ***** دم النحر عن ماء الفرات بديل
٥٩ - و لم بيق إلاّ السّبط فردا و رهطه ***** لديه و زين العابدين عليل
٦٠ - و منجدل من حوله و هو عافر ***** و من جدل القوم اللئام ملول
٥٦ - آنجا كه اقتضا داشت، حقّ حسين (ع) را بر خودشان به راستى ادا
كردند، و چنين ياران وفادارى اندكند.
٥٧ - آوخ كه بدنهاى بىجان اين پاكان، در پيشگاه امامشان بر زمين افتاده و بادهاى سخت بر آنها دامن گسترده بود.
٥٨ - اين تنهاى برهنه، از گرد و خاك نبرد، كفنپوش بودند، و خون سينهشان، به عوض آب فرات اندامشان را غسل مىداد.
٥٩ - از آن گروه ياران، جز خود امام (ع) و حضرت زين العابدين (ع) كه بيمار بود. كسى بر جاى نمانده بودند.
٦٠ - و سرانجام، در حالىكه خود امام به خاك و خون غلطيده بود و همهى
اطرافيان و كسانش نيز پيرامون او نقش زمين شده بودند. آرى آن كسىكه با فرومايگان
درآويزد، به ظاهر اينچنين گزند مىبيند.
٦١ - وصال عليهم صولة
حيدريّة ***** لهيبتها شمّ الجبال تزول
٦٢ - بأدهم من صوب الدماء مجلّل ***** له قمم الشّوس الكماة نعول
٦٣ - و سابغة تحكي الغدير و أبيض ***** يباريه مرهوب السنّان طويل
٦٤ - فجدّل من فوق الجياد جيادها ***** فخيل و قوم جفّل و قتيل
٦٥ - فكم جافل في ظهره صدره ذابل ***** و كم قاتل بالمشرفّي قتيل
٦١ - اين امامى است كه بر دشمنان، چنان حملهى علىوار مىكرد، كه
از آتش آن، كوههاى بلند متلاشى مىشد.
٦٢ - سوار بر مركبى كه از جامهى خود شكوهى داشت و نگاه بلند دلاوران، نعل پاى آن مركب محسوب مىشد و خاك پاى او را توتياى چشم مىكردند.
٦٣ - او زرهى همچون صفحهى آبدانها بر تن، و تيغى كه نيزههاى بلند را مىمانست بر كف داشت.
٦٤ - اين شخصيت بزرگ - كه سر و گردنى بالاتر و بلندتر از ديگر پهلوانان داشت - همه دلاوران را بر زمين كوبيد، اسبان و گروه لشكريان كشته و بر زمين افتاده بودند.
٦٥ - بسا از اين پيكرها، از پشت، نيزههاى باريك خورده بودند، و
بسا كشتگان كه با شمشير كشته شده بودند.
٦٦ - فجاشت جيوش
المشركين وفوقت ***** إليهم نصول مالهنّ نصول
٦٧ - و يمّمهم يمنى و يسرى و قلبه ***** صبور و للخطب الجليل حمول
٦٨ - و كرّ و فرّ القوم خيفة بأسه ***** كأنّ عليّا في الصّفوف يجول
٦٩ - فلمّا تناهى الأمر الرّدى ***** و ذلّ عزيز و استعزّ ذليل
٧٠ - فمال عليه الجيش حملة واحد ***** فبيض و سمر ذّبل و نصول
٦٦ - اينها پيكر دلاورانى بودند، كه بر لشكر مشركان تاخته، و نيزههاشان
بر نيزهى آنها برترى پيدا كرده بود.
٦٧ - امام كه با دلى شكيبا، و با بردبارى شگفت در برابر شدايد، از راست و چپ سراغ اين كشتگان را مىگرفت.