دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٣٢٠
٩ - كسانىكه آنها را دوست به حساب مىآوردند يكپارچه گرديدند و براى دشمنانشان لشكر بزرگى بر عليه او متشكّل و بسيج كردند.
١٠ - و براى جنگ با او شتاب و عجله كردند و لشكرى جلو فرستاده و
گروه ديگرى از پى آنان جمع شدند.
١١ - حتى تراءى منهم
الجمعان في خرق ***** و ضمّهم هنا لك فدفد
١٢ - ألفوه لا وكلا و لا مستشعرا ذلاّ ***** و لا في عزمة يتردّد
١٣ - ماض على عزم يفلّ بحدّه ***** الماضي حدود البيض حين تجرّد
١٤ - مستبشرا بالحرب علما أنّه ***** يتبوّأ الفردوس إذ يستشهد
١٥ - في اسرة من هاشم علوّية ***** عزّت أرومتها و طاب المولد
١١ - تا آنكه دو گروه از ايشان در درّهاى با هم برخورد نمود و
سربازان بسيارى در آن مكان به دشمنان مىپيوست.
١٢ - او را غير متكى به غير خدا، و نه رونده زير بار مذلّت و خوارى و نه آنكه در قصدش مردّد باشد يافتند.
١٣ - او با عزمى كه به تيزى لبهى شمشير برهنه محكم بود به سوى مقصد خويش عازم گشت.
١٤ - به جنگ مسرور و خرسند بود. چون مىدانست كه وقتى كه كشته شود جايش فردوس برين و بهشت است.
١٥ - در ميان گروهى از علويان از اولاد هاشم كه نژادشان اصيل و
زادگاهشان پاك بود.
١٦ - و سراة أنصار
ضراغمة لهم ***** أهوال أيام الوقايع تشهد
١٧ - يتسارعون إلى القتال يسابق ***** الكهل المسنّ على القتال الأمرد
١٨ - فكأنّما تلك القلوب تقلّبت ***** زبرا عليهنّ الصفيح يضمّد
١٩ - و تخال في إقدامهم أقدامهم ***** عمدا على صمّ الجلامد توقد
٢٠ - جادو بأنفسهم أمام إمامهم ***** و الجود بالنفس النفيسة أجود
١٦ - و بزرگان انصار شيران شرزهاى بودند كه هراس و بيم روزهاى جنگ
را ديده بودند.
١٧ - آنان به سوى كارزار و ميدان جنگ شتاب مىكردند و پيران كهنسال بر جوانان و نونهالان پيشى مىگرفتند.
١٨ - پس مثل اينكه اين دلها برگشته و يك قطعه آهن ضخيم شده كه بر آنها شمشير پهن مىخورد.
١٩ - و خيال مىشد كه در پيشروى آنان قدمهايشان استوانهايست كه بر سنگ سخت خورده و جرقه مىزد.
٢٠ - آنان جانهاى خود را در جلوى امامشان فدا كردند و بخشيدن جان
عزيز بهترين بخششهاست.
٢١ - نصحوا غنوا غرسوا
جنوا شادوا ***** بنوا قربوا دنوا سكنوا النعيم فخلّدوا
٢٢ - حتّى اذا نتهبت نفوسهم الضبا ***** من دون سيّدهم و قلّ المسعد
٢٣ - طافوا به فردا و طوع يمينه ***** متذلّق ماضي الغرار مهنّد
٢٤ - عضب بغير جفون هامات العدى ***** يوم الكريهة حدّه لا يغمد
٢٥ - يسطو به ثبت الجنان ممنّع ***** ماضي العزيمة دارع و مزرّد
٢١ - در حال رجزخوانى و توانگرى اندرز دادند و بستان و نهالهاى
تازهاى كشتند و خانهاى بنا كردند و جوارى را نزديك شدند و بهشت پرنعمت را ساكن
شدند پس مخلّد و جاودانى شدند.
٢٢ - تا آنجا كه سوسماران در پيش آقا و سرورشان جانهاى آنان را به غارت بردند (مردان پست و سوسمار صفت آنان را