دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٣١٢
١٤ - تأبى الجبال الشّمّ عن تقليدها ***** و تضجّ تيهاء و تشفق
برقع
١٥ - هذا هو النّور الّذى عذباته ***** كانت بجبهة آدم تتطلّع
١١ - زهد عيساى مسيح و بيباكى روزگار (اين دو صفت ضد) هر دو در او
جمع بود، آن بيباكى و ناگاهگيرى كه انوشيروان را به دست فنا سپرد، و تبع را.
١٢ - اين مرد - كه در خاك نجف خفته است - وجدان جهان هستى است و سرّ نهايى وجود عالم است.
١٣ - اين، همان «امانت» است كه صخرههاى عظيم فرودين (كوهها) و آسمان بلند برين، قبول آن نتوانستند كرد.
١٤ - اين، آن «امانت» است كه كوههاى سربرافراشته از پذيرفتن آن تن زدند، و هامونها در برابر عظمت آن فرياد كردند، و آسمانها هراسيدند.
١٥ - اين، همان نور خدايى است كه اشعهى آن در پيشانى آدم صفى مىدرخشيد.
١٦ - و شهاب موسى حيث
اظلم ليله ***** رفعت له لألآؤه تتشعشع
١٧ - يا من له ردّت ذكاء و لم يفز ***** بنظيرها من قبل الاّ يوشع
١٨ - يا هازم الاحزاب لا يثنيه عن ***** خوض الحمام مدجّج و مدرّع
١٩ - يا قالع الباب الّذى عن هزّها ***** عجزت اكفّ اربعون و اربع
٢٠ - لو لا حدوثك قلت: انّك جاعل ال ***** ارواح فى الاشباح و المستنزغ
١٦ - اين، همان آتش موسى است كه در شبهنگامى تاريكتاريك بدرخشيد
و راه را براى موسى روشن ساخت.
١٧ - اى كسىكه خورشيد براى تو (پس از عصر) به پهنۀ آسمان بازگشت! - معجزهاى كه در ميان امتهاى پيشين تنها «يوشع بن نون» بدان مرگ گشته بود.
١٨ - اى درهم شكنندۀ احزاب و انبوهان جنگاوران، كه در معركۀ كارزار خويشتن در گرداب مرگ مىافكندى و به دلاوران غرقه در سلاح پشت نمىكردى.
١٩ - اى كنندۀ در خيبر، آن در كه چهل مرد از تكان دادن آن نيز ناتوان بودند.
٢٠ - اگر مخلوق نبودى، مىگفتم: تويى بخشندۀ روح و
گيرندۀ جان.
٢١ - لو لا مماتك قلت:
انّك باسط ال ***** ارزاق تقدر فى العطاء و توسع
٢٢ - ما العالم العلوىّ الاّ تربة ***** فيها لجثّتك الشّريفة مضجع
٢٣ - ما الدّهر الاّ عبدك القنّ الّذى ***** بنفوذ امرك فى البريّة مولع
٢٤ - انا فى مديحك الكن لا اهتدى ***** و انا الخطيب الهبرزىّ المصقع
٢٥ - ا اقول فيك: سميدع، كلاّ و لا ***** حاشا لمثلك: ان يقال: سميدع
٢١ - اگر نمرده بودى، مىگفتم: تويى روزىدهندۀ مردمان و
تعيينكنندۀ سرنوشت همگان.
٢٢ - عالم اعلاى ملكوت، همان تربت پاكى است كه بدن گرامى تو در آن جاى گرفته است.
٢٣ - روزگار همان بندۀ زرخريد تو است كه (به فرمان خدا) مىكوشد تا امر تو را در ميان مخلوق جارى سازد.
٢٤ - زبان من از ذكر ثناها و ستايشهاى تو الكن است، با اينكه من همان سخنور سخنپرداز زبردستم.
٢٥ - آيا در مدح تو بگويم: تو «سرورى»، نه، نه، كلمۀ «سرور»، كوچكتر از آن است كه براى تو مدح باشد!