دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٢٤٩
١ - اى روزگار غدار، راه خود گير و در كمين دگران باش، مصيبتى به بار آوردى و كاش نياوردى.
٢ - زمانه را نه آن منزلت است كه فرزانگان بستايش برخيزند و يا زبان به ملامت گشايند.
٣ - چنين پندارم كه شب ديجور به صحراى هلاك بانگ جدايى و فراق بركشيد.
٤ - اگر بكر جنايتى آرد، عمرو هم از پا ننشيند، آخر نه هر دو از يك پدر و مادر زادهاند.
٥ - در پهنه گيتى از هر جاندارى برحذر باش، كه شاخدار و بىشاخش
حمله خواهد كرد.
٦ - و فى كل الطباع طباع
نكز ***** و ليس جميعهنّ ذوات سمّ
٧ - و ما ذنب الضراغم حين صيغت ***** و صيّر قوتها مما تدّمى
٨ - فقد جبلت على فرس و ضرس ***** كما جبل الوفود على التنمى
٩ - ضياء لم يبن لعيون كمه ***** و قول ضاع فى آذان صمّ
١٠ - لعمرك ما أسرّ بيوم فطر ***** و لا أضحى و لا بغدير خم
١١ - و كم أبدى تشيّعه غوىّ ***** لأجل تنسّب ببلاد قمّ١
٦ - هر موجودى بالطبع مىگزد، منتها همگان را نيش زهرآگين نباشد.
٧ - شير و پلنگ را چه گناه است، اگر شكار خود را به خاك و خون مىكشد؟
٨ - به خوى درندگى پا به جهان نهاد، چونانكه شنهاى رونده در بيابان روانند.
٩ - پرتوى هست اما چشم نابينا احساس نكند و سخن حق كه در گوش كران جا نكند.
١٠ - به جانت سوگند كه نه در عيد فطر شادمانم و نه در روز قربان و نه در عيد غدير.
١١ - فراوان بينم سرگشتهاى راه تشيع پويد، ازاينرو كه بلاد قم منزل و مأواى اوست.